#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_218

-ببخش اگه برات بابای خوبی نبودم هانا..اینو بدون من همیشه صلاحت رو میخواستم،دست ارسام رو گرفت و توی دست من گذاشت:

-دخترم رو به تو سپردم بابا...مواظبش باش..همیشه هم میتونین روی کمک ما حساب کنین..تا جاییکه تو توانم باشه ازتون دریغ نمیکنم. ارسام بابا رو ب*و*سید و بابا هم دو تا ضربه به کمرش زد و رو به من گفت:

-هانا از اینجا به بعد رو باید خودت طی کنی..اگه تا اینجا بابات پشتت بوده از این به بعد شوهرت پشتته!..باید به اون تکیه کنی به هر دو تون میگم،.اگه میخوایین زندگی تون دوام داشته باشه باید همیشه با کمک هم مشکلاتتون رو حل کنین..

-شما همیشه چه خوب چه بد بابای من بودین..منم همیشه ازتون راضی بودم..ببخشید اگه براتون دختر خوبی نبودم..

ب*غ*لم کرد و گفت:هانای من هیچ وقت بد نبوده..من به هانام مطمئنم..سفید بخت شین بابا جان

روی مبل افتاد و کراواتش رو از دور گردنش شل کرد کتش رو هم کنارش گذاشته بود...به ساعت نگاه کردم نزدیک 4 صبح بود..به سمت یخچال رفتم و بطری اب روبیرون اوردم و برای خودم یه لیوان اب ریختم

ارسام-هانا یه لیوان هم به من میدی؟! بی حرف اب رو تو لیوان ریختم و به سمتش گرفتم اب رو یه نفس سر کشید و لیوان خالی رو روی میز گذاشت.





به سمت اتاق خواب حرکت کردم تا از دست اون لباس سنگین و سنجاق هایی که تا مغز سرم فرو رفته بود راحت بشم که از جاش بلند شد و پشت سرم حرکت کرد..ناخواسته دلهره گرفتم و تپش قلبم شدید تر شد.. وارد اتاق که شدیم به سمت میز توالت رفتم . اولین کاری که کردم تاجم رو از سرم دراوردم موهام با وجود تافت ها و چسب موهای مختلفی که روی سرم خوابیده شده بود کاملا خشک و زبر شده بود و سنجاق ها به راحتی بیرون نمی اومدند..

با حرص تور رو از سرم جدا کردم وبا سنجاقی رو که داشت مغزم رو سوراخ میکرد کلنجار میرفتم و زیر لب کلی به ارایشگره بد و بیراه میگفتم که ارسام پشت سرم وایساد دستم رو گرفت و خودش سنجاق رو از موهام بیرون کشید..از ایینه حرکت دستش رو نگاه میکردم.تمام حواسش به جدا کردن سنجاق بود..اب دهنم رو قورت دادم و چرخیدم:

-بقیه اش رو میتونم جدا کنم.

بی حرف خیره با چشماش اجزای صورتم رو میکاوید..جلو تر اومد و فاصله امون رو با یه قدم پر کرد..حالا کاملا تو آ*غ*و*شش فرو رفته بودم سرم روی سینه اش بود،ضربان قلبش زیر گوشم بود و به وضوح نامنظمی ریتمشون رو حس میکردم..منو از خودش جدا کرد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت خواست نزدیک تر بشه که دستمو رو دستاش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم،بی اراده اسمشو صدا زدم که جواب داد:

-جانم؟

دستام یخ کرده بود اراده ای روی کارهام نداشتم،نمیدونم چم بود..:

-الان...نه!

گونه ام رو ب*و*سید و اروم گفت:چی شده عزیزم؟

لرزش خفیف تمام تنم رو به خوبی حس میکردم.باید میگفتم..وقت میخواستم..نمیتونستم..باید با خودم یه دل می شدم..:

-وقت میخوام آرسام..


romangram.com | @romangram_com