#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_213

بعد از اونم ظرف عسل توسط هانیه مقابلمون گرفته شد..انگشت کوچیکم رو تو عسل فرو کردم و به سمت دهنش گرفتم..میخندید..خندم گرفت:

-اذیت کنی اذیت میکنما. همونجور که میخندید عسل رو مزه کرد هر لحظه منتظر بودم انگشتمو گاز بگیره..اون خنده ای که رو لباش بود دقیقا همین معنی رو میداد.ولی با دستاش انگشتمو جدا کرد و لحظه اخر ب*و*سه ای روی نوک انگشتم نشوند..یه لحظه حالم دگرگون شد..

خم شد و اون انگشتش رو عسلی کرد و به طرفم گرفت..به ایینه خیره شده بودم و ذهنم سعی داشت این ب*و*سه اخری رو تحلیل کنه.. صدای خنده هانیه رو که شنیدم به خودم اومدم..ارسام از خنده سرخ شده بود:

-کجایی؟رفتی تو هپروت ؟!.. شونه های هانیه از خنده میلرزید نمیدونم ارسام چی بهش گفته بود که اینجوری از خنده غش کرده بود..

انگشت عسلیش رو بیرون فرستادم ..به این فکر کردم که حالا عرفا وقانونا زن ارسام شدم ،الان اسمش وارد شناسنامه ام شده بود و یه خط تیره پررنگ روی تک تک روزای مجردیم کشیده شد..حالا نباید چیزی ازش مخفی میکردم.شریک تک تک روزای عمرم شده بود..به چهره اش خیره شدم..کی میتونستم همچون موضوعی رو بهش بگم؟!

بعد از اینکه سر هر میزی رفتیم و به مهمان ها خوش امد گفتیم تو جایگاه ویژه عروس و داماد نشستیم. نفرات اولی هم که وارد پیست ر*ق*ص شدن ساقدوش ها بودند..هانیه و ملودی انگار که از قبل تمرین کرده بودند کاملا هماهنگ با هم میر*ق*صیدند..سرم رو که چرخوندم چند تا از بچه های یونی روکنار یلدا دیدم..اولش نتونستم چهره اشون رو تشخیص بدم ولی بعد که شبنم و کیانا و نوا همراه با یلدا به سمتمون اومدن شناختمشون.. کیانا لبخندی زد و منو کشید تو ب*غ*لش:

-سلام عزیز دلم..خوشبخت بشی هانا..

ب*غ*لش کردم و ازش که جدا شدم برق اشک رو تو چشماش دیدم ..نزدیک بود ناراحت بشم با این حال لبخندی زدم و گفتم:

-مرسی اومدی عزیزم..خودت خوبی؟...اقا امیر خوبه؟

سرش رو تکون داد: من خوبم..اونم خوبه..ولی امشب نیومد..

برای لحظه ای کوتاه چشمام رو بستم صداش رو شنیدم: خیلی خوشگل شدی هانا..مطمئنن اگه.... حرفش رو خورد، لپم رو از داخل به دندون گرفتم و به دامنم زل زدم. کیانا با دیدن حالتم به سمت ارسام خم شد:

-تبریک میگم اقای راد منش..قدر این دوست ما رو هم بدونین.. و لبخندی زد.. ارسام هم محترمانه ازش تشکر کرد و با حرف اخرش خندید و دستمو گرفت:

-مگه میشه قدر همچین جواهری رو ندونست..خیلی خوش اومدین..

بعد از تبریک گفتن بچه ها ارسام راهی قسمت مردونه شد وسر و صداها بیشتر .یلدا کنارم نشست بهش گفتم:

-بچه ها از کجا فهمیدن؟

-فقط کیانا خبر داشت،اونم چون من از دهنم در رفت و گفت امکان نداره عروسی هانا نیام به بقیه هم خبر داد و اونا هم اومدن..

با ناله پرسیدم: اونم....

سریع جواب داد :نه نمیدونه..از کیانا قول گرفتم فقط خودش بیاد و به امیر چیزی نگه که اونم خبر دار بشه.. بیخیال خوشگله..پاشو یه افتخاری بده بلکه ذوق کنیم داریم با یه عروس میر*ق*صیم..قبل از اینکه دستمو بگیره گفتم:یلدا یه چیز بگم نه نمیاری؟

ترسون بهم زل زد..گفتم:


romangram.com | @romangram_com