#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_211

-الهی قربونت برم،انقدر به خودت سخت نگیر امشب شب توئه..واسه چی ناراحتی؟ بالاخره تقدیر تو هم اینجوری بود..اروم گفتم:

-همیشه امشب رو کنار اون تصور میکردم..نه اینجوری..!دلم از این میسوزه که براش مثل یه اسباب بازی بودم که هر وقت میخواست پیشش بودم اخرشم که مثل یه عروسکی که دلشو زدم از زندگیش پرتم کرد بیرون. خیلی از دست خودم عصبانیم،یلدا ازخودم بدم میاد ،نمیتونی درکم کنی! لبمو گزیدم..

یلدا-هانا..تو رو خدا با خودت اینجوری نکن..امشب عروسیته.واسه چی گریه میکنی؟به ارسام فکر کن..دیدی چقدر خوشحال بود؟..به اون فکر کن و نذار ذهنت جای دیگه ای پر بکشه .. تو هم خوشحالش کن... به خاطر من انقدر به خودت سخت نگیر ..باشه؟ دستش رو به معنی تایید فشردم که به ارومی دستگیره در رو چرخوند و در رو باز کرد

اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو که بلند کردم ارایشگر رو دیدم که با خنده گفت:

-چه عروس ناز نازی ای داریم..از همین الان ابغوره گیریت رو راه انداختی؟ شاگردش به همراه یلدا خندید..مامان و هانیه که اینو شنیدن به طرف ما که تو اتاق مخصوص عروس بودیم اومدن. هانیه حالت صورتش تغییر کرد و مامان اروم گفت:

-هانا باز چت شد؟ حرفی نزدم که یلدا با خنده گفت:

-هیچی خاله جون...اخه اینم دختره تو داری یک سره اشکش دم مشکشه!..از الان داره واسه روزای بی سر خرش گریه میکنه..یکی نیست بگه بذار دو روز بری تو خونه ات بعد بیا بشین ور دل من زار بزن! مامان که با این حرف یلدا قانع شده بود سرم رو ب*و*سید و گفت:

-فدات بشم مادر..گریه نکنی ها عروس خوشگل مامان.. چیزی نشده که...پاشو مامان..پاشو زنگ بزن به ارسام بیاد سراغت که هنوز اتلیه هم نرفتین..! سر تکون دادم و سعی کردم امشب رو بیخیال غم زندگی بشم و حداقل امشب که متعلق به من بود خوش باشم!..

-الو ارسام..

-جانم...حاضری؟

-اره کارم تموم شد..تو حاضری؟

-اره عزیزم..الان میام..

-باشه منتظرم..فعلا.

-فعلا گلم..مواظب عروس خوشگل ما هم باش.

خندیدم:دیوونه..

-مگه چند تا عروس داریم..دیوونه همین یه دونه اشیم دیگه.

-کمتر مزه بریز..

-به چشم..فعلا..

گوشی رو قطع کردم یلدا:


romangram.com | @romangram_com