#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_210

به دختر تو ایینه ای که با چهره خودواقعیم تفاوت زیادی داشت لبخندی زدم.هیچ چیز کوچکترین نقصی نداشت..موهای رنگ شده عسلی ام به صورت شینیون بالا سرم جمع شده بود و رنگ موهام یکی از بارز ترین تفاوت های چهره ام بود که به جردت میتونم بگم برام تازگی داشت

.. تاج ظریف و پر از نگینی روی موهای خوش رنگم قرار داده شده بود..دو تا تار از موهای کنار گوشم فر شده بود وتور کوتاه بلندی که دور لبه هاش اکلیل داشت واز سرم اویزون شده بود، باعث زیبایی بیشتری شده بود.گریم صورتم هم به صورت ملیحی چهره ام رو معصوم تر کرده بود..نگاهم پایین تر چرخید،،

لباس عروس دکلته ام دور سینه هاش اکلیل کار شده بود و روی شکمش جمع شده بود. پایین تر،دامن پرنسسیم بود که تو نگاه اول باعث شد چشمم رو بگیره و اونو بپسندم،اکلیل های روی تور و ساتنش بود که زیباییش رو دو برابر میکرد پشت لباسم یه پاپیون نسبتا بزرگ روی کمر قرار گرفته بود و دنباله های پاپیون روی زمین کشیده می شد. ..جایی چنین مدلی ندیده بودم.

وقتی با دیدن این لباس کلی ذوق کردم ارسام بدون حرف و ایرادی لباس رو گرفت..هر چقدر اصرار کردم که فقط برای یه شبه و اونو کرایه کنیم قبول نکرد و گفت همیشه میخواستم برای عروسم لباس رو بخرم تا براش همیشه موندگار باشه.

البته از باز بودن لباس کمی ایراد گرفت و با حرف فروشنده که گفت شنل کوتاهی روی سینه وبازوهام رو میپوشونه رضایت به خرید داد...از دیدن چهره خودم سیر نمیشدم برام تازگی داشت..

"میدونی....واسه عروسیمون تصمیماتی گرفتم،میخوام همون شب عروسم رو بدزدم و بقیه رو تو خماری ول کنیم..نظرت چیه؟

صدای قهقهه خودم بود که تو سرم پخش شد"

ناخواسته اشکی تو چشمام حلقه بست.چشمام رو بستم تا مانع از ریزششون بشم..حداقل همین امشب!..چرا....چرا نمیشد!

برای جلوگیری از خراب شدن ارایشم دستمالی برداشتم و گوشه اش رو توی چشمام کشیدم که ارایشگر گفت:

-لوازم ارایشت رو تماما ضد اب استفاده کردم پس هرچقدر دلت خواست اخر شب گریه کن و نگران خراب شدنشون نباش.!.. با این حرفش هممون خندیدیم... مامان که سر از پا نمیشناخت و مدام منو میب*و*سید..هانیه هم ناز تر شده بود و اما یلدا.که توی اون ارایش و مدل موهاش ناز تر از همیشه شده بود؛بلند شد و به سمتم اومد با خنده گفت:

-خانومی شما این هانا بی ریخته ی ما رو که همین دو روبرا بود ندیدین؟ جعبه دستمال کاغذی رو زدم تو سرش که خندید و گفت:

-عزیزم این همه خشونت اونم واسه عروس بی ریختی مثل تو خوب نیستا!..

-به نظرت خوب شدم؟

-خوب شدی؟؟عالی شدی دختر..یه لحظه که دیدمت باورم نشد خودتی..فقط یه چیز رو نمیفهمم... سرم رو به معنای چی تکون دادم خیلی اروم جواب داد:

-چرا ناراحتی؟ حس میکنم گرفته ای!...کدوم عروسی روز عروسیش انقدر کم حرف و ارومه؟

با این حرفش دستام شل شد و پایین افتاد

در رو بستم و به گوشه ای کشیدمش اروم و سراسر لرزش کلام گفتم: بازم یادش افتادم

چشماش گرد شد لحظاتی بعد دستی به پیشونیش کشید اروم گفت: تو رو خدا بهش فکر نکن...به امشب فکر کن ...به خودت!

-میدونی...هیچ وقت فکر نمیکردم اخرش...اخرش تسلیم زندگیم بشم..! اینجوریشو تصور نکرده بودم، هیـچ وقت!چشمام لبالب پر شد، سرم رو بالا اوردم که ببینم صورتم بهم نریخته که دیدم همه چیز سر جای خودشه با نوک دستمال اشکمو گرفتم.دستمو گرفت:


romangram.com | @romangram_com