#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_199
-هانا تو رو خدا اروم..همه دارن نگاه میکنن..
با همون هق هق و همون تن صدام گفتم:خب به درک نگاه کنن..داری راحت پسم میزنی؟بعد 3 سال؟؟داریم میریم تو 4 سال؟؟اومدی میگی تموم شد؟؟! مگه دست توئه؟ مگه این وسط تو فقط دل داری؟ مگه من ادم نیستم که خودت میبری و میدوزی خودتم تنم میکنی؟!اون 4 سال به درک..بعد 5 ماه اینه جواب همه چشم انتظاری هام؟
شونه هامو گرفت و منو به سمت کوچه ای نسبتا خلوت هدایت کرد شونه ام رو از دستش بیرون کشیدم و جیغ زدم:
-با توام ..حرف بزن..کدوم گوری میخوای بری؟؟! چی شد؟؟ دلتو زدم؟؟ حوصله نداری؟باشه..میرم..احتیاجی به بهونه نبود.همون اول به خودم میگفتی انقدر اویزون و مزاحمت نباشم.!
از زور گریه تار میدیدم..اشکشو دیدم..گریه اشو دیدم.. خم شدن شونه هاشو دیدم.تعجب کردم..از خواستن و نخواستنش!از دلدادگی و پس زدنش! دلیل میخواستم..دلیل تضاد و تناقض رفتارش رو میخواستم..درک و هضم این مسئله اصلا اسون و شوخی بردار نبود. از اون گذشته تحملش برام حکم مرگ تدریجی رو داشت..
-هانا گفتم هیچی دست من نیست..من مجبورم برم واسه چی... زانوهام خم شد و افتادم..دستش زیر بازوم نشست با گریه زمزمه کردم:
-میری؟..داری میری؟میخوای تنهام بذاری؟مگه نگفتی تا ابد منتظرم میمونی؟! مگه ازم قول نگرفتی همیشه باهات بمونم؟مگه نگفتی هیچ وقت ولت نمیکنم.؟پس چی شد؟همش حرف بود؟
-هانا...!
بینیمو بالا کشیدم و صورتش رو از نظر گذروندم. ناخوداگاه با بغض گفتم: چقدر لاغر شدی اقایی!
این حرف رو که زدم دونه های اشکش یکی بعد از دیگری پایین میریختند.. با یه دستش بازومو گرفته بود وپشت دست دیگه اش رو جلوی دهنش گذاشته بود.تا حالا گریه فرنود رو ندیده بودم.با دیدن اشکاش دلم اتیش گرفت و زار زدم:چــــــــرا؟؟! واسه چــی؟؟؟
-هانا.... عزیزم..بلند شو از روی زمین.نمیخوام اینجوری....
بلند شدم و تند با پشت دستم اشکامو پاک کردم و تو صورت گریونش زل زدم:
-نمیخوای چی؟ ببینی زانو زدم؟ چی مونده که بهم بگی!؟ هرچی دلت خواست گفتی.چه فرقی میکنه ببینی افتادم یا سرپام؟؟
-هانا من خودمم.....
مظلومانه گفتم-برم؟اره؟...برم؟
بعد از مکثی سرش رو تکون داد...ناباور دهنمو بازو بسته کردم با بهت زمزمه کردم: واقعا برم؟
سرش رو بازم تکون داد.. ناباور همراه با صدای بلندی گفتم:
فرنود میخوای من از زندگیت برم بیرون؟بعد از اینکه منو به خودت وابسته کردی میخوای برم؟داری منو از زندگیت پرت میکنی بیرون؟
با گریه گفت: اره برو...ولی نه اینجوری..میخوام خوشبخت باشی..بدون من عذاب نکشی... میخوام وقتی بدون منی احساس کمبود نکنی و همیشه خوشحال باشی..اینجوری میخوام بری.!حالا برو.
romangram.com | @romangram_com