#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_185

فهمیدم اوضاع مناسب نیست..ترجیح دادم فعلا حرفی نزنم.. غم دلم بدجوری بهم فشار می اورد انقدری که دلم میخواست منم بمیرم و برم پیش عشقم.. برم پیش کسی که قول داد تا اخر راه باهام باشه و ولم نکنه ولی نتونست روی قولش بمونه!....

با نوری که توی چشمام خورد بیدار شدم،مثل همیشه صورت خندونشو مقابل چشمام دیدم.. لبخند زدم:

-سلام هانا خانومی..صبحت بخیر .

مثل تمام این یک هفته جوابی نگرفتم تنها جوابم لبخندش بود که حتی با دیدنش بهم امید زندگی میداد..فقط حیف که یه لبخند زنده نبود .. فقط یه پوستر بزرگ از چهره اش بود و بس..

از جام بلند شدم و بعد از شستن صورتم به خوردن یک تکه نون خالی اکتفا کردم..

یک هفته از اون ماجرا گذشته ..عذاب اور ترین ماجرای زندگیم و من نه تنها به نبودش عادت نکردم بلکه دلتنگ تر از قبل هم شدم.. شاید من انتظارم خیلی بالاست که میخوام طی یک هفته کسی که قلبم رو تسخیر کرد فراموش کنم .. چه فرقی میکنه ..مهم اینه که اون دیگه نیست ..

تو این مدت هر از گاهی برای اینکه بادی به سرم بخوره از خونه میرم بیرون و قدم میزنم شب تاسوعاست و مامان برای کمک به نذری سمیرا خانم مادر میترا رفته اونجا.. از میترا هم خیلی وقته خبری ندارم بهتره بگم از دنیا خبری ندارم ..بعضی وقتا دلم بدجوری هوای هاناش رو میکرد..هوای گرفتن دستای ظریفش رو..

از اون روز به بعد شدم یه مرده متحرک تمام سعی ام بر اینه که کاری نکنم که به بقیه هم سخت بگذره ولی واقعیتش نمیتونم.. برام سخته ..

حتی پیگیر نشدم ببینم مراسمش چه جوری برگزار شد مگه میشد دلم تو مراسم خاکسپاری وجودش شرکت کنه و دم نزنه؟!.. حتی اصرار های مامان هم مبنی بر اینکه حداقل اونارو ببرم هم مانعم نشد و نذاشتم کسی به سمت بهشت زهرا بره..در خونه با کلید باز شد و مامان وارد شد با دیدن من انگار خیلی خوشحال شد چون سریع ب*غ*لم کرد و صورتم رو ب*و*سه بارون کرد ،از دیشب تصمیمم رو گرفته بودم، دیشب که نه یک هفته تمام بهش فکر کرده بودم ولی از واکنش مامان میترسیدم

-خوبی مامان؟

-قربونت برم فرنودم .. خوبی؟حالت بهتره؟ به نگرانیش لبخندی زدم و سرش رو ب*و*سیدم:

-من خوبم عزیزم..انقدر نگران من نباش ..مامان میخوام باهات صحبت کنم. سریع نشست و منو هم کنار خودش نشوند منتظر بود تا حرف بزنم گفتم:

-مامان خسته شدم از این روال زندگیم، بدون اونم خودت بهتر میدونی چی داره بهم میگذره میخوام کم کم بشم همون ادم قبلی همون پسر سخت و جدی،میخوام به روال قبلی کارم برگردم.

این حرف که از دهنم درومد گفت:

-فکر اینکه بذارم سرکارت برگردی رو از سرت بیرون کن!...

-مامان خبری از کار قبلیم نیست ، یه چیزایی بلدم لازم باشه میرم بیشتر هم یاد میگیرم .تا کی اینجوری ادامه بدم؟بی هدف روزام داره میگذره بی هدف صبح و شبم رو میگذرونم یه فعالیت مفید ندارم کارم شده دراز کشیدن روی تخت ..خودتو بذار جای من واسه منی که عمری کارم فعالیت و تلاش بوده سخته بخوام ساعتام و الکی بگذرونم..نمیتونم..بذار برگردم.. دستمو گرفت و با لحنی بغض الود گفت:

-بیخود..که چی بشه؟که من اینجا هرروز دل نگرون تو باشم؟قراره هرروز جونم به لبم برسه که تو قراره فعالیت مفید داشته باشی؟

-مامان من اینجوری بیکار و سرگردون دیوونه میشم به سعید میگم همه چی رو برام درست کنه

- نخیر نمیذارم..اجازه نمیدم..کم واسه بزرگ کردنت خون دل نخوردم که به راحتی اب خوردن از دستت بدم محاله


romangram.com | @romangram_com