#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_184
وقتی دیدم میترا جیغ و گریه راه انداخته و مادر هانا از شدت گریه بیهوش شد نتونستم تحمل کنم و افتادم.. اون لحظه تک تک خاطراتمون تو دلم جون گرفت. حالم خیلی خراب ب.د..چشمم به ارسام افتاد که گنگ سرش همه جا میچرخید..
هانای من مرد؟؟هانا دیگه برنمیگرده؟؟واسه همیشه منو تنها گذاشت و رفت؟؟تو دلم گفتم: اخه بی معرفت تو که بی قراری های این همه ادم رو دیدی چه طوری تونستی انقدر نسبت بهشون بی تفاوت باشی؟من به درک..به خاطر خواهرت..به خاطر دوستت..مادرت..پدرت...خیلی نامردی هانا.. زار زدم..همه زندگیم رفت..هانای من از دستم رفت.. دستی منو کشید و از روی زمین بلندم کرد سیامک بود نمیتونستم نفس بکشم.. منو کشید تو ب*غ*لش و محکم به کمرم ضربه میزد:
-اروم باش رفیقم..
-اروم باشم؟؟چه جوری؟؟ عشقم رفت م*ر*ت*ی*ک*ه..دیگه چه جوری زندگی کنم؟؟ سرم رو روی شونه اش گذاشتم...
-میدونم..میدونم سخته..طاقت بیار..حداقل تو به جاش زندگی کن.. سیامک رو پس زدم و زیگ زاگ به سمت نیمکتی که توی حیاط بود رفتم.
سرم رو بالا گرفتم:
-بالاخره ازم گرفتیش؟؟ اون دختر لایق خاک نیست.. برش گردون...یه بار معجزه کن..میرم..از زندگیش میرم..برش گردون.. از روی نیمکت خودمو پایین پرت کردم و بی توجه به نگاه های متعجب مردم با گریه و دردی که تو سینم بود رو به اسمون گفتم:
میدونم برات بنده خوبی نبودم.میدونم دیگه هیچ وقت رنگ خوشی رو نمیبینم به ولای علی همه اینارو میدونم داری خودت حالمو میبینی،نذار غم این یکی به دلم بمونه نذار هر روزم رو تو حسرت خاطره هاش سپری کنم.. داد زدم بخاطر مادرم بخاطر خواهرم به خاطر انیکا کنارش گذاشتم.. به خاطر التماس های مادرم که هر روز بی قراری میکرد همه مهارتام رو ب*و*سیدم گذاشتم کنار..این یکی دیگه چـــــــــرا؟؟؟
این دفعه باید چی رو بب*و*سم بذارم کنار؟؟زندگی رو؟..باشه..هانامو گرفتی..تنها دل خوشی زندگیمو بردی پیش خودت.. ولی من بدون اون دختر دووم نمیارم...نمیـــــــــارم. می شنوی؟؟؟ این دفعه برمیگردم به گذشتم...دیگه هم برام مهم نیست چی رو میخوای ازم بگیری. چون چیزی واسه از دست دادن ندارم... این دفعه راه قبل و ادامهمیدم تا کسی نباشه که ازم جدا بشه.. امیر حسین رو از دور دیدم به سمتم دوید و دستشو گذاشت زیر بازوم بلندم کرد..منو برد کنار خودش تو ماشین.. وقتی تو ماشینش نشستم چشمم به قیافه زار اون هم افتاد.. خودمو تو ب*غ*لش پرتاب کردم و بی صدا گریه کردم .. امیر حسین اولش تعجب کرد ولی رفته رفته دستش رو روی کمرم گذاشت و هیچی نگفت..بعد از سکوت طولانی ای به حرف اومد:
-تو هستی فرنود..باید عادت کنی..انسان افریده شده برای عادت کردن..همین زندگی خودش یه عادته، محکم باش پسر هممون پشتتیم.
بعد از کلی گشت و گذار بی هدف تو خیابونا ماشین امیر حسین طبق خواسته من مقابل در خونه ایستاد
دستمو روی دستش که روی دنده بود گذاشتم و دو تا ضربه بهش زدم و از ماشین پیاده شدم
مامان و فرنوش منتظر خبری از من بودن و من همچنان حرف نمیزدم..روز خیلی بدی رو پشت سر گذاشته بودم..باورم نمی شد بعد از 5 ماه تنهایی عایدم بشه..
همیشه امید اینو داشتم که تو یکی از همین روزا چشماشو باز میکنه و دوباره زندگی میکنه ولی دریغ... روی مبل که نشستم سرمو بین دستام گرفتم چشمم به شلوار خاکی ام افتاد به پیراهنم که دکمه هاش تا به تا بسته بودند..به حال زارم پوزخندی زدم ببین چی به روز خودت اوردی پسر!... دلم تحمل وسعت این غم رو نداشت داشتم میترکیدم.. دهن باز کردم ، صدام لرزید:
- رفت پیش آنی...رفتن کنار هم تا هیچ کدومشون تنها نباشن ولی نامردا منو اینجا روی زمین تنها ول کردن به امون خدا.. فرنوش محکم زد تو صورتش،مامان که رفته بود اشپزخونه تا برام شربت بیاره با شنیدن این حرف لیوان شربت از دستش افتاد و محتویات روی زمین پخش شد،لیوان شکست.. درست مثل دل تیکه تیکه شده ی من!... مامان با بغض گفت:
-هانا رفت؟؟ سرم رو تکون دادم.. داد زد:
-هانا مرد؟؟
فرنوش- مامان تو رو خدا اروم باش..برای قلبت خوب نیست..
مامان- خدایا چرا دل عاشق رو اینجوری امتحان میکنی؟؟چرا منصور رو اینجوری مجازات میکنی؟ باز هم مبهم به مامان و رفتار هاش نگاه کردم فرنوش اشاره ای کرد چیزی نگم..این منصور کیه که مامان اونو انقدر نزدیک میدونه؟؟مامان من پدر هانا رو از کجا میشناسه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com