#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_179

سرش رو با اشک ب*و*سیدم: فدات بشم میخوام با خودم خلوت کنم..راحتم بذار

-این همه با خودت خلوت کردی چی شد؟به کجا رسیدی؟نمیذارم سوار ماشین بشی..پویا مادر تو هم باهاش برو..

-مامان خواهش میکنم همین یه شب مونده. با گریه دستاشو به سمت اسمون دراز کرد:

-شفاش بده یا ارحم الراحمین..چرا اون طفل معصوم رو شفا نمیدی؟از اون دختر بی گ*ن*ا*ه بگذر..نذار جوون مرگ بشه..نذار پدرش غم فرزند رو دلش بمونه..نذار..و سرش رو بین روسریش پنهون کرد..مثل همیشه بازم گفت پدرش!.

یه دفعه ازش پرسیدم پدرش رو از کجا میشناسی ولی هیچ جوابی عایدم نشد! میدونم یه رابطه ای این بین هست.. بازم رعد و برقی زد!

تو این مدت اولین بارونی بود که به این شدت میبارید قدم زنون به صدای اهنگ گوش دادم:

-عذابم میده این جای خالی و زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خستس کاش بره از یادم اون نگاتو

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پرنمیشه،منم و این عکس کهنه که از گریم دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی که بی تو نعریفی نداره منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

دستامو باز کردم:

-به حق همین دونه های بارونت...التماست میکنم فقط یه معجزه..فقط یکی.. دیگه هیچی ازت نمیخوام..هیچی..





قطره های باران بی وقفه بر سو صورت فرنود فرود می امدند و خودشان رو شلاق وار بر زمین میکوفتند!

هر کدام بر دیگری میتاختند،گویی قصد مسابقه را با یکدیگر داشتند موهایش تماما خیس شده بود و باران از صورتش چکه میکرد، با غرش بعدی اسمان که در گرگ و میش شب غرق بود، دو زانو کف زمین نشست و این بار از ته دل نام خدایش را بر زبان اورد ..صدای اهنگ با نوای سوزناک هق هق مردانه اش ما بین بارش باران مخلوط شده بود

کمرش از درد خم شده بود.. دلش سوز بدی داشت..

هق هق مردانه اش دل سنگ را هم اب میکرد.. شانه هایش بیشتر از همیشه میلرزید.. صورتش را بادستانش پوشاند و به نبودنش فکر کرد..هرگز..

ممکن نبود بدون هانا دوام بیاورد ...

فصل سیــــــــز دهـــــم:


romangram.com | @romangram_com