#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_177
-اتفاق که افتاده.. راستش نمیدونم باید چیکار کنم..حس میکنم همه در ها به روم بسته شده. و خلاصه ای کوتاه از وقایع رو براش تعریف کردم به شدت احساس تاسف کرد و گفت:
-هم برات خوشحالم هم ناراحت.. ناراحت از اینکه بازم داری همون اتفاق هارو تجربه میکنی..فرنود جان از لحاظ مالی که مشکلی نداری؟
-نه اصلا..زندگیم شده این بیمارستان..دیگه نمیدونم باید چیکار کنم..
-ایشالا که همه چی به خیر و خوشی میگذره..تو اونجا خودت رو اذیت نکن..فرنود اگه میخوای برگردی من میتونم با یکی از اشناهام صحبت کنم..سریع همه کارها رو درست میکنه.
نفس عمیقی کشیدم صدای التماسش بازم تو گوشم پیچید گفتم:
-نه سعید...نمیتونم..جرئتشو ندارم..بعد اون اتفاق قیدشو زدم..دلم نمیخواد بازم یکی دیگه رو از دست بدم.هرچند الان بی هیچ واسطه ای دارم این از دست دادن رو بازم تجربه میکنم. با لحن محکم و جدی گفت:
-تو چته؟این فرنودی که میشناختم صداش و حرفاش اینطوری نبود...گفتی میخوام کنار بکشم با اینکه یکی از بهترین ها بودی قبول کردم ولی این یکی به هیچ وجه تو کتم نمیره که راستین داره با آ*غ*و*ش باز شکست رو قبول میکنه..!تو که همیشه سر سخت بودی..این بارم باش..مثل سنگ..محکم باش..نذار هیچی نابودت کنه.اون دختر خوب میشه ... تو نباید انقدر نا امید باشی پسر..به همه نشون بده راستین همیشه محکم و بهترین میمونه. با حرفاش انرژی قابل ملموس و مضاعفی گرفتم:
-یه وقتایی اراده همه چیز از کنترلت خارج میشه..یه روز سراسر امیدم یه روز بدتر از ادم شکست خورده.
-فرنود واقعا دلت نمیخواد برگردی؟ با حواس پرتی گفتم:
-کجا برگردم سعید جان..فعلا که مامان و فرنوش همین جان..من کجا بلند شم بیام.نمیتونم که دو تا زن رو تو یه کشور تک و تنها ول کنم به امون خدا.
-نه منظورم لندن نبود..منظورم اینجا سر صحنه ست،فرنود جان یکی از بهترین های فیلم نامه نویس بودی و هستی مطمئنن اگه بخوای برگردی.... پریدم وسط حرفش:
-نه...نمیدونم تا کی ولی تصمیم ندارم برگردم..ضربه ای که از اون جریان بهم وارد شد انقدری قوی بوده که هنوزم بعد این مدت ترسش رو فراموش نکردم..نمیخوام فقط بخاطر من اطرافیانم هم نابود بشن..نمیخوام یاد آنی برام دوباره زنده بشه
-میدونم تا خودت نخوای هیچی عوض نمیشه..ولی به محض اینکه تصمیم برگشت گرفتی فقط به خودم بگو..احتیاجی هم به برگشتت به لندن نیست همونجا کنار خانوادت برات کارهاتو درست میکنم.
-حتما سعید جان..لطفی که تو و خانومت این چند سال به گردن منو خانوادم داری رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...
-وظیفه بود پسرم...منم برم سراغ کارهام..سلام به خانواده برسون
-حتما...شماهم همینطور..خداحافظ
-در پناه حق..
کسی که بهم یاد داد مرد باشم...رو پای خودم وایسم..همین ادم بود..گوشی رو تو جیبم گذاشتم.. سرم رو بلند کردم: خدایا دستمو ول نکن..مثل همیشه پناهم باش.. با نگاهم به ایینه روبروم و زخم لبم اون عوضی بازم برام یاد اوری شد..
romangram.com | @romangram_com