#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_170
******
فصل دوازدهـــــــــم:
ساعت از 3 صبح گذشته بود. خسته ولی بی رمق راه بخشی رو پیش گرفتم که میدونستم اونجا خوابیده..انقدر تو این مدت اومدم و رفتم چشم بسته هم راه رو تشخیص میدم. کسی تو راهرو نبود.. دستم رو به شیشه ای سی یو کشیدم..پس چرا خوب نمیشه تا بیارنش تو بخش؟ به صورتش که تقریبا اثرات زخم و بریدگی ها از بین رفته بود خیره شدم:
-صبح بخیر خانومم..
-هانا؟؟
-جوابم رو نمیدی؟
-چرا؟مگه قلبت از سنگ شده؟چرا دیگه چشماتو باز نمیکنی و نفس نمیکشی؟بیدار شو هانا..بلند شو زندگی کن..هانا تو رو خدا انقدر باهامون بد تا نکن..ما همگی به تو بدکردیم..بهت گوش نکردیم..حرف دلت رو نفهمیدیم..ولی تو اینجوری مجازاتمون نکن..
به لوله هایی که به دهانش متصل بود نگاه کردم.نمیخواستم باور کنم که هانا الان فقط ب*و*سیله اون لوله ها زنده ست و داره نفس میکشه!.. پنج انگشت دست راستم همراه با چهار انگشت دست دیگم بلا اوردم و مقابلش گرفتم:
-عشقم...9 روز..فقط 9 روز دیگه مونده..اگه واقعا دوستم داری.اگه واقعا عاشقی پاشو و جبران این همه احساس از دست رفته منو بکن!..نگو از من سیر شدی..میدونی از خدا چی خواستم؟
ازش خواستم بلند شی اگه بدون من خوب میشی.. سرم رو به شیشه چسبوندم:
-هانا خیلی وقته منو از زندگی سیر کردی..خیلی وقته منو از دیدن چشمات محروم کردی.. دیگه خیلی وقته بهم نمیگی دیوونه!..
میدونی چقدر بی قرارتم؟بی قرار ترم نکن..اینجوری ساکت و بی حرف رو این تخت دراز نکش..بلند شو..مثل همیشه سر به سرم بذار..مثل قدیما باهام کل کل کن..اخم کن داد بزن ولی اینجوری ساکت نباش..!
هانا خودت بهم گفتی..خودت بهم قول دادی هیچ وقت تنهام نذاری و پشتم رو خالی نکنی..
از تو یکی از اتاقها همراه بیماری بیرون اومد و وقتی وضعیت منو دید با دلسوزی نگاهم کرد..بذار دل بسوزونن..بذار ترحم کنن...اونا که نمیدونن من دارم چه دردی رو میکشم..اونا که نمیدونن وقتی برای بار دوم از همه چیز فاصله بگیری و قید زندگی رو بزنی یعنی چی!..اونا که این چیزا رو درک نکردن..پس بذار هر چقدر دلشون میخواد دل بسوزونن..
اشکای سمج چکید:
-هانا تو نبایــــد بری..!تو نباید زودتر از مــــن بــــری..!میفهمی لامصب؟ صدای ریز هق هقی سکوت رو شکست..مشتی به شیشه زدم و سرمو چرخوندم ..هانیه بود..چقدر عاشق هانیه بود..چقدر خواهرش رو دوست داشت..از هر ده تا حرفش 9تاش هانیه بود..صورتش خیس از اشک بود..نمیدونستم هانیه هم اینجاست..هق زد:
-دیدی؟دیدی چه بلایی سرمون اومد؟دیدی چقدر بی معرفته؟!
انقدر جمله هاش رو با سوز میگفت که دل سنگ رو هم اب میکرد..من که دیگه سنگم نبودم.. باز با هق هق گفت:
-به...منم ..قول..داده..بود...قول داده بود همیشه پشتم...باشه..قول داده بود اگه جایی گیر کردم فقط از اون کمک....بخوام..
romangram.com | @romangram_com