#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_169
-صبور باشین خانم..دکتر بهشون ارام بخش تزریق کردن برای همین کمی دیر تر بیدار میشه.. به محض اینکه پرستار پاشو از در بیرون گذاشت دوباره صدای گریه اش بلند شد پویای بیچاره هم دیگه کلافه شده بود:
-فرنوش جان..اروم باش..مامان که طوریش نیست..نشنیدی دکتر چی گفت؟پرستارم گفت دیرتر بهوش میاد..چرا الکی خودتو عذاب میدی؟
با هق هق و صدای تو دماغی گفت:
-اخه ندیدی که یهو چجوری غش کرد...قبلشم که رنگش شده بود مثل گچ دیوار...فرنود هم شاهده...میترسم پویا...خیلی براش میترسم...نمیخوام مامانو هم مثل بابا از دست بدم..اونم فقط بخاطر استرس های این زندگی که هیچ قت تمومی نداره
اراد-مامانی...
با این حرف اراد نگاهای هممون چرخید روی مامان.. فرنوش تا چشمای باز شده مامان رو دید پرید ب*غ*لش و صورتش رو ب*و*سه بارون کرد.:
-الهی فدات بشم من..قربونت برم مامانم چی شدی یهو..خوبی؟چیزیت نیست؟قلبت درد نمیکنه؟
مامان به من نگاه کرد ولی انگار حواسش جای دیگه ای بود رو به فرنوش گفت:
-خوبم مادر..چیزیم نیست.. سرشو به سمتم چرخوند: فرنود؟
-جانم؟
-اون....اون..اون مردی که رد شد...خودش بود؟؟همون که سرش پایین بود؟
با بی حالی سرم رو تکون دادم. اشک تو چشمای مامان حلقه بست.متعجب و گنگ بودم.
-هانا دخترشه؟
اینا چه سوالایی بود؟من که هزار دفعه گفته بودم..که ادامه داد:
-الان هانا تو کمائه!؟ اره فرنود؟تو هانا رو دوست داری؟ دختر همون مردی که از کنارمون رد شد؟ فقط سرم رو تکون دادم که یهو مامان بلند بلند زد زیر گریه!:
-قربون بزرگیت برم..قربون حکمت و کرمت برم..بعد این همه سال؟
گریه های فرنوش قطع شد و همگی متعجب و سر در گم منتظر بودیم تا مامان حرف بزنه..ولی هرکاری کردیم دریغ از یک کلمه که چیزی بگه
romangram.com | @romangram_com