#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_147
با بیمار چه نسبتی دارین؟ دستمو رو میز کو.بوندم:
-بهت میگم نکوهش کدوم بخشه؟
پرستار ترسید ولی به خودش مسلط شد و با اخم و صدای بلندی گفت:
-چه خبرته اقا..اینجا بیمارستانه!در ضمن ما نمیتونیم اطلاعات بیمارمون رو در اختیار هر کسی قرار بدیم.!
نگاه های مکرر منو که دید با اخم پرونده ای رو سر جاش قرار داد و تو کامپیوترش چیزی سرچ کرد و بعد هم با اخم جواب داد:
-بخش ای سی یو بستریه!
اسم ای سی یو که به گوشم خورد تو جام خشک شدم.:
-کجاست؟ جواب نداد و خودش رو مشغول نشون داد.. دختره لعنتی داشت کفرم رو در میاورد با داد گفتم:
-با توام میگم ای سی یو کجاست؟
-اقا صداتو بیار پایین وگرنه همین الان حراست رو خبر میکنم.طبقه سوم ته راهرو.
با خشم دور شدم..وسط راه برگشتم و با عصبانیت گفتم:
-خیلی مشتاقم هد نرس یا رییس این بیمارستان رو یه بار ملاقات کنم.ببینم وقتی از کار بیکار شدی اون موقع هم جرئت داری با جون مریضای مردم بازی کنی یا نه؟ رنگ از رخسار دختره پرید ..با چشم غره مسیر ای سی یو رو طی کردم.
از اسانسورخارج شدم ته راهرو میترا رو دیدم که روی یکی از صندلیا نشسته بود..یکی از دخترای هم کلاسمون هم اونجا بود و داشت شونه هاشو ماساژ میداد... نزدیکتر که شدم صداش واضح تر شدبا هق هق زار میزد:
-خدایا نذار بلایی سرش بیاد..ای خدا این چه مصیبتی بود اخه؟
-میترا
سرش رو بالا اورد و با دیدن من گریه اش شدت گرفت:
-فرنود بدبخت شدیم..هانا تصادف کرده...دکترش میگه وضعیتش خیلی وخیمه!میگه براش دعا کنیم..فرنود چیکار کنیم..هان..چیکار کنیم..ای خداا.. دوباره بلند بلند گریه کردو سرش رو رو شونه ی همون دختره گذاشت. اون دختره هم مشخص بود حالش اصلا خوب نیست..انقدر گریه کرده بود چشماش سرخ سرخ بود.حال هیچ کدومشون تعریفی نداشت.
چشمم خورد به پدر هانا که با حالی خراب دختر کوچیکشو ب*غ*ل کرده بود وبه یه گوشه خیره شده بود. هانیه با بی قراری گریه میکرد و هانا رو صدا میزد..شرایط رو مناسب ندیدم که جلو تر برم..همونجا گوشه دیوار سر خودم و دستامو رو سرم گذاشتم. ویبره گوشیم تو جیبم بلند شد..تو جیبم دست کردم ..بادیدن گوشی عرفان تو دستم تازه متوجه شدم بدون اینکه به بقیه خبر بدم از دانشگاه بیرون اومدم. با بی حالی جواب دادم:
-بله؟
romangram.com | @romangram_com