#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_146
-گوشیتو بده.. مثل همیشه اروم و بی حرف گوشیشو به سمتم گرفت.. شماره میترا رو گرفتم.اینا چرا اینجورین؟چرا هر وقت کارشون دارم باید گوشی لامصبشون هزار بار زنگ بخوره؟
نمیدونم چرا دلشوره گرفته بودم! خواستم قطع کنم که که دیگه صدای بوق پخش نشد..یه دور گوشی رو نگاه کردم..ارتباط وصل شده بود ولی صدایی نمیومد..!
-الو..؟میترا هستی؟
داشتم دیوونه میشدم داد زدم:
- یه چیزی بگو...حرف بزن...
یه صدای ضعیفی که به زور می شد اون رو شنید به گوشم خورد:
-ف...فرنود.. بی حرف تو جام نشستم..
میترا-فـ..فرنود... یدفعه زد زیر گریه.. دلم گواهی خوبی نمیداد...تو دلم غوغایی بود..
-یا امام حسین..میترا هانا چی؟با توام... همینجور گریه میکرد..کلافه بودم..نمیدونستم باید چیکار کنم:
-میترا جان..خواهش میکنم حرف بزن..نصفه عمر شدم..
با گریه نالید:
-فرنود هانا حالش خوب نیست..اصلا خوب نیست.. و بعد هم صدای هق هق گریه هاش ..
-چی شده؟درست حرف بزن؟
عرفان به سر شونه ام کوبید:
-چی شده؟چرا داد میزنی؟کیانا با نگرانی بالای سرم ایستاده بود..لبم رو تر کردم..یکی باید خودم رو دلداری میداد اون وقت من داشتم میترا رو اروم میکردم:
-میترا جان اروم باش بگو چی شده؟
-فرنود بیا بیمارستان(....) فقط زود بیا..و بعد هم قطع کرد..با شوک..حیرت زده به گوشی نگاه کردم..خدایا این دفعه دیگه چه خبر بود؟هانا...بیمارستان...وای..خ دایا کمکم کن. به خودم اومدم از جام پریدم و با دو از کلاس بیرون زدم. صدای کیانا رو اعصابم بود:
-چی شده؟هانا چیزیش شده؟ جوابی ندادم.. سریع استارت زدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.با سرعت رانندگی میکردم..یه چراغ قرمز رو رد کردم که نزدیک بود عابری رو زیر بگیرم.جلو در بیمارستان توقف کردم.لنت لاستیکام روی اسفالت کشیده شد...وارد شدم..بوی تند و تیز ا*ل*ک*ل حالم رو بهم میزد. رو به پرستاری که تو استیشن بود گفتم:هانا...هانا نکوهش..
پرستار نگاهی بهم انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com