#بامداد_خمار_پارت_90
خدا شانس بدهد. ما سه تا پسر زاییدیم مثل دسته گل. شوهرمان برای هر كدام یك سكه طلا تلپ، تلپ، چشباند روی -
.پیشانی ما. قدر داداشم را باید خیلی بدانی نازنین خانم
خود عمه جان به مناسبت زایمان مادرم یك جفت گوشواره طلای پرپری بسیار سبك وزن هدیه آورد و از آن روز به بعد
:هر جا كه نشست این را به رخ همه می كشید و می گفت
والله من به بیوه زنی خودم دیدم اگر طلا نبرم یك وقت نازنین خانم می رنجد. بالاخره پسر زاییده. توقع دارد. به خودم -
.گفتم اگر با قرض و قوله هم شده باید طلا ببرم
عاقبت پدرم برای این كه از زیر بار منت او رها شود و مردم به خاطر آن كه زنش از خواهر شوهر بیوه خود توقع طلا
داشته سرزنشش نكنند، به بهانه این كه دست خواهرش خوب بوده و چون برای نازنین آش ویارانه پخته، بچه پسر از آب
.درآمده، یك النگوی پهن طلا برای او فرستاده و در دهان او را بست
زن عمویم هم دست كمی از عمه جان كشور نداشت. البته نه به آن شدت زیرا كه هم گرفتار شوهر و بچه بود و هم از
منصور و عمو جان حساب می برد. با این همه خود زن عمو نیز از زبان عمه جان در عذاب بود و در مقابل او ماست ها
را كیسه می كرد. حالا اگر این دو زن مكار می فهمیدند كه چه پیش آمده، با دمشان گردو می شكستند. فضولی و حسادت
نسبت به سفیدبختی مادرم، دست به دست می داد و باعث می شد تا آن ها شیپور رسوایی ما را بنوازند. پدرم این را خوب
.می دانست ولی جرئت نداشت علنا به عمو جان ابراز كند
:عمویم مردی ملایم و شریؾ بود. ولی خود او نیز به نوبه خود از زبان همسر و خواهرش در عذاب بود. بنابراین گفت
.... چرا در لفافه حرؾ می زنی داداش؟ اگر منظورت زن من است -
:مادرم با ناخن لپ خود را خراشید
وای خدای مرگم بدهد آقا. این فرمایش ها چیست كه می فرمایید؟ -
:عمو جان سخنان او را نشنیده گرفت و گفت
اگر منظورت زن من است، اون با من و منصور. همین قدر كه به او بگویم بدنامی محبوبه بدنامی دخترهای خودت است -
و یك عمر روی دستت می مانند، یا اگر منصور یك داد به سرش بزند، زبانش كوتاه می شود. اما راجع به آبجی كشور.
برایش پیؽام می دهم كه مردم هزار ننگ می كنند، فامیل رویش سرپوش می گذارند. ما باید از زبان خواهر خودمان بیشتر
از دشمن خونی جد و آبادیمان هراس داشته باشیم؟ پیؽام می دهم كه به ارواح خاك آقا جون اگر كلامی از این قضیه حرؾ
بزند، اگر نیش و كنایه ای بزند، اگر جلوی این و آن خودش را به موش مردگی و نفهمی بزند و ؼیر مستقیم حرفی بزند كه
به شرافت خانوادگی بر بخورد و آبروریزی بشود، به خداوندی خدا قسم كه دیگر اسمش را نمی برم. انگار برادرش مرده.
.یك فاتحه بخواند و فكر مرا از سرش بیرون كند. دیگر دیدارمان به قیامت می افتد. به خاك پدرم این كار را می كنم
مادرم نفسی به راحتی كشید. همه می دانستند كه عمو مردی است كه پای حرؾ خودش می ایستد. تا آن شب هرگز پدرم یا
عمو جان به این لحن از عمه كشور یا زن عمو صحبت نكرده بودند. آن شب تازه مادرم در حوضخانه و من در پشت در
.آن، فهمیدیم كه دل آن دو مرد نیز به اندازه دیگران خون است. ولی چه بكنند؟ یكی خواهر بود و یكی قوم سببی
romangram.com | @romangram_com