#بامداد_خمار_پارت_59
الهی بمیرم. این بچه از وقتی شیر قهره خورده از این رو به اون رو شده. از بس این دختر تن مرا لرزاند. خدا مرا -
.مرگ بدهد و راحتم کند. عجب ماری زاییده ام
و با این همه باز پستان به دهان منوچهر می گذاشت و باز ؼر می زد.
پنچ روز، ده روز، بیست روز، زندانی خانه بودم. کلافه بودم. دیوانه بودم. شیدا بودم. هیچ فکری جز او در سرم نبود. این
در بستن به روی من آتش درونم را تیزتر کرده بود. باعث شده بود که حالا دیگر هیچ فکری و ذکری جز او نداشته باشم.
می خواستم فکر خود را به چیز دیگری معطوؾ کنم، نمی توانستم. و این دیوانه ام می کرد. بیچاره ام می کرد. هروقت تا
نزدیک در بیرونی می رفتم، دده خانم به بهانه ای دنبالم می آمد، یا مادرم صدایم می زد یا دایه خانم به سراؼم می آمد.
- جایی نروی ها محبوب جان. آقا جانت ؼدقن کرده اند.
- نترس. کجا را دارم بروم؟ دارم می روم ته باغ گل بچینم. می خواهم از رویش گلدوزی کنم.
راستی که در گلدوزی مهارت داشتم. رومیزی می دوختم که همه انگشت به دهان می ماندند. گل بنفشه، گل محمدی، گل
نرگس را می چیدم و نقشش را روی پارچه می کشیدم. آن وقت به گل نگاه می کردم و از روی رنگ های آن گلدوزی می
کردم. می خواستم یک دستمال کوچک بدوزم. برای کسی که از بردن نامش حتی در ذهن خود نیز هراس داشتم. ولی نه،
شنیده ام که دستمال دوری می آورد. یک پیش بخاری می دوزم تا بیندازد روی طاقچه بالای سر بخاری. آیینه را رویش
بگذارد و هر روز صبح خود را در آن نگاه کند و آن موهای وحشی را شانه بزند.
پدرم گرامافون را جمع کرده بود. صفحه های قمر ؼیبشان زده بود. نشانی از کتاب لیلی و مجنون و یا دیوان حافظ نبود.
ای وای، این ها چرا زندانی شده اند؟ این ها چرا مؽضوب شده اند؟ این ها که دوای دل من بودند. پس من روزها تنها و
بی کار در این خانه چه کنم؟ فقط مثل مرغ سرکنده پرپر بزنم؟ دلم می خواست سر به تن منصور نباشد.
اواخر مرداد ماه بود. پدر و مادرم در حوضخانه بودند. بعد از ناهار بود. فواره آب نما باز بود و صدای ملایمی آب را به
درون حوض کاشی فرو می ریخت. پدرم قلیان می کشید. مادرم چای می خورد. من نوک پا پایین رفته بودم و گوش
نشسته بودم. هیچ حرؾ و نقلی در میان نبود که به من مربوط باشد. انگار من وجود نداشتم. اصولا بعد از جریان آن شب
پدرم عبوس و کم حرؾ شده بود. اؼلب سگرمه هایش درهم بود. مادرم با نگرانی به او نگاه می کرد و من اؼلب پشت در
اتاقی که پدر و مادرم در آن بودند گوش می ایستادم. ولی اصلا صحبتی از من و عشق و عاشقی من در بین نبود. این بدتر
از داد و فریاد و سرزنش و کتک بود. کاش حرفی می زدند. کاش پدرم تهدید می کرد و مرا به قصد کشت می زد. اگر نام
رحیم را به میان می آورد و از نجاری سرگذر حرؾ می زد، معنای آن این بود که رحیم در ذهن او وجود دارد و مایه
مکافات اوست. مشکلی است که باید به طریقی حل شود. آن وقت من می گفتم طریقی وجود ندارد مگر وصال من و او.
ولی این سکوت چه معنا داشت؟ یعنی اصلا مشکلی وجود ندارد. یعنی حرؾ های من ارزش هیچ و پوچ را داشته و باد
هوا بوده است. یعنی دل دیوانه من باید آن قدر سر به سینه خسته ام بکوبد تا خسته شود، آرام شود، مطیع شود که کاش می
شد. ولی هروقت نسیمی می وزید، من به یاد آن زلؾ های آشفته و آن نگاه شوریده و آن رفتار صوفیانه می افتادم. آیا آن
زلؾ ها هم اکنون با وزش این نسیم می لرزند؟ چه قدر دلم هوای آن دکان کوچک و صدای اره و رنده را کرده بود.
romangram.com | @romangram_com