#بامداد_خمار_پارت_58
- آقا جان گفت به عمو پیؽام می دهد که تا چند روز دیگر به باغ شمیران عمو جان می روید. می برندت تا قرار و مدار
عروسی ات را با منصور بگذارند.
باز گفتم:
- وای!
و کنار خواهرم روی قالی ولو شدم و من هم طاقباز خوابیدم. ؼرق فکر بودم. هیچ کس و هیچ چیز را کنار خود نمی دیدم،
دور و برم را نمی دیدم. فقط از خدا مرگم را می خواستم. آن قدر نسبت به منصور خشمگین بودم و احساس کینه می کردم
که نگو.
خواهرم ادامه داد:
- تازه قدؼن کرده که هیچ کس از اهل این خانه حق ندارد از طرؾ بازارچه رفت و آمد کند. همه باید راهتان را دور کنید.
از سمت چپ بروید و سه چهار تا خانه را دور بزنید. باید از آن طرؾ بروید ....
من ساکت بودم. اصلا انگار مرده بودم. فقط زلؾ های او را می دیدم – پرچین و حلقه حلقه بر روی پیشانی. و منصور را
می دیدم – زلؾ های روؼن زده چسبیده به سر. شق و رق و جدی. بی هیچ احساسی. نمی خواستم، زور که نبود. منصور
را نمی خواستم.
حالا خواهرم دست چپ را زیر سر نهاده و بالای سر من خیمه زده بود:
- بیا و دست بردار محبوبه. یک کمی فکر کن. ببین چه به روز همه آورده ای؟ تو با این همه دنگ و فنگ، با این زندگی،
این بریز و بپاش، مگر می توانی زن یک شاگرد نجار بشوی؟ می توانی با یک آدم لات و آسمان جل زندگی کنی؟ آخر
این پسره مگر چه دارد؟ به جز بوی گند چوب؟ ...
حرؾ او را قطع کردم و پشت به او کردم:
- ولم کن. بگیر بخواب.
خواهرم پرسید:
- آخر بگو چه خیالی داری محبوبه؟
- خیال او را.
آرزوی بوی چوب داشتم.
درها به رویم بسته شد. گربه ای بودم که در دام افتاده باشد، خشمگین، لجباز، وحشی.
جرئت نمی کردم با پدرم روبه رو شوم. دایه که بعد از دو روز برگشته بود و نگاه های مشکوکی به من می کرد و حرفی
نمی زد، ناهار و شامم را برایم می آورد. مادرم حتی المقدور از دیدن من اجتناب می کرد. هرگاه که به ضرورت از اتاق
خارج می شدم و با او روبه رو می شدم، سر به زیر شرمگین، با حجب سلام می کردم. جوابی نمی شنیدم. خجسته واسطه
بین من و مادرم بود. انگار منوچهر هم بداخلاق شده بود. نحسی می کرد و شیر نمی خورد. کم می خوابید. روزها هروقت
صدای گریه او بلند می شد و بی تابی می کرد، مادرم هم پا به پای او صدای خود را بلند می کرد.
romangram.com | @romangram_com