#بامداد_خمار_پارت_298

من همان طور نشسته بودم. مثل مجسمه. نوکرها بهت زده آماده بودند تا به طرفداری از اربابشان در قضیه دخالت کنند.
دایه جان و دده خانم در میان حیاط به صورتشان چنگ می زدند. مادرم با چادر سیاه سر را از لای در داخل اتاق کرد و
به اعتراض گفت:
- آقا!! آقا!!
پدرم برای نخستین بار در عمرش به او تشر زد:
- بروید بیرون و در را ببندید خانم.
و مادرم رفت و در را بست. پدرم با لحنی آرام ولی آمرانه گفت:
- خوب گوش هایت را باز کن ببین چه می گویم. صلاحت در این است که طلاقنامه را امضا کنی. به نفع خودت است. اگر
کردی، اگر نکردی، یک ....
با انگشت هایش یکی یکی می شمرد.
- اول این که تا نفقه دخترم را ماه به ماه و در حضور من به دخترم ندهی و رسید نگیری، دخترم به خانه ات نمی آید. نفقه هم
باید مطابق شان و شئونات زن باشد. خدا و پیؽمبر گفته اند، قانون هم می گوید. دختر من باید کلفت داشته باشد. فرش و
رختخواب و وسایل زندگی داشته باشد. باید اقلا سالی دوبار خرج لباس و کفش و چادرش را بدهی. پول حمام و دوا و
درمان و خرج خانه را بدهی. این که از این. دوما به اطلاع جنابعالی می رسانم که دخترم دکان و خانه را به اسم بنده
کرده، بنابراین باید برایش خانه هم بگیری .....
رحیم میان حرؾ او پرید:
- از کجا بیاورم؟
- آهان، موضوع همین جاست. تازه این که چیزی نیست. اصل مطلب مانده. باید مهریه اش را هم تمام و کمال بپردازی. می
دانی که پول کمی هم نیست. می دانی که مهریه مثل قرض است و عندالمطالبه باید بپردازی. یعنی زن هر وقت که بخواهد
می تواند مهرش را بگیرد. حالا چه قبل از طلاق و چه بعد از آن. شیر فهم شد؟

رحیم کؾ دستش را دراز کرد:
- کؾ دستی که مو ندارد نمی کنند!
دستش به نظرم خشن و بدقواره آمد. آیا من قبلا کور بودم؟ پدرم گفت:
- ولی من می کنم. می دهم آن قدر کؾ این دست چوب بزنند تا مو در بیاورد. دخترم مهریه اش را هم به من بخشیده است. یا
مهریه را می دهی یا می اندازمت توی هلفدونی تا آن قدر آن جا بمانی که موهای جنابعالی هم مثل دندان هایتان سفید شود.
رحیم ساکت شد. از بلبل زبانی افتاده بود. پدرم ادامه داد:
- اما اگر راضی به طلاق بشوی، اولا مهریه اش را می بخشم. در ثانی دکان را هم به اسم خودت می کنم.
- پس خانه چی؟
- خانه توی گلویت گیر می کند. عجب پررو و وقیح است. مرتیکه پدر سوخته!

romangram.com | @romangram_com