#بامداد_خمار_پارت_297

از خودش یاد گرفته بودم. روزگاری بود که من در خانه او، در چنگال او، گرفتار بودم. چون کبوتری پرشکسته اسیر او
و مادرش بودم. فحش و ناسزا می شنیدم و چون بی پناه بودم، یکه و تنها بودم، دم برنمی آوردم. حالا جای ما دو نفر
عوض شده بود.
مستاصل و درمانده نگاهی به پدرم و نگاهی به من کرد و روی مبل افتاد:
- آقا جانت می خواهند طلاق تو را بگیرند.
- آقا جانم نمی خواهند، خودم می خواهم.
- چرا؟
- عجب آدم وقیحی هستی! هنوز نمی دانی چرا؟
- تو که خاطر مرا می خواستی؟
- یک روزی می خواستم. حالا دیگر نمی خواهم. بچه بودم. عقلم نمی رسید. اگر می رسید یک لش بی سر و پا مثل تو را
انتخاب نمی کردم.
ناگهان با لحنی محکم و برنده گفت:
- پس من هم طلاقت نمی دهم. آن قدر بنشین تا موهایت رنگ دندان هایت بشود.
پایم لرزید. روی یک صندلی کنار پدرم نشستم و به او نگاه کردم. از همین می ترسیدم. می دانستم چنین حرفی خواهد زد.
از این حربه استفاده خواهد کرد. او را خوب می شناختم. از جا بلند شد و خندید. همان خنده وقیح و شیطنت بار. پدرم
:گفت
- نیشت را ببند و بنشین.

او صدایش را بلند کرد. حالا که برگ برنده در دستش بود، باز یاؼی شده بود. باز گردن کلفتی می کرد. می خواست با داد
و بی داد، با بی حیایی و آبروریزی در مقابل کلفت و نوکر، پدرم را بیشتر مرعوبل کند. فریاد زد:
- دیگر حرفی نداریم که بنشینم. حرؾ زور می زنید. بابا من زنم را طلاق نمی دهم. دوستش دارم و طلاقش نمی دهم. ای
مسلمان ها به دادم برسید. مگر شما انصاؾ ندارید؟ این مرد می خواهد یک زن و شوهر را به زور از هم جدا کند. گوشت
را از ناخن جدا کند.
آتشفشان منفجر شد. دریا طوفان شد. عقده پدرم سر باز کرد و نعره زد:
- مرتیکه پدرسوخته صدایت را بیاور پایین. مرا از نعره ات می ترسانی، بی شرؾ بی همه چیز؟ با دخترم هم همین طور
معامله می کردی؟ بلد نیستی دو کلمه حرؾ حسابی بزنی؟ چه خبرت است؟ این جا هم گردن کلفتی می کنی؟ فکر می کنی
باز هم از ترس آبرو با تو آدم بی همه چیز می سازد. تؾ به گور پدر پدرسوخته ات. هرچه با تو انسانیت کنند، هر چه
نجابت کنند، وقیح تر می شوی؟ خیال می کنی ما بلد نیستیم صدایمان را سرمان بیندازیم؟ آدم بی چاک و دهان تر از
خودت ندیده ای. فکر نکن من از آبرویم می ترسم! من اگر آبرو داشتم دخترم را به دست تو نامرد حرامزاده نمی دادم. از
تو بی شرؾ ترم اگر طلاق دخترم را نگیرم ....

romangram.com | @romangram_com