#بامداد_خمار_پارت_258
تمام شد که من نفهمیدم.
شبی بعد از شام من و رحیم در اتاق نشسته بودیم. من گلدوزی می کردم. کار دیگری نداشتم که بکنم. رحیم رو به رویم
نشسته بود. انگار بعد از مدت ها از خواب بیدار شده باشم، سر بلند کردم و او را نگاه کردم. نه سرسری، بلکه با دقت.
مثل این که بعد از مدت ها از سفر آمده و من ارزیابی اش می کنم. موها را روؼن زده و به یک سو شانه کرده بود. آرام
و بی خیال. یک پا را دراز کرده و زانوی پای راست را قائم نگه داشته، دست راست را به آن تکیه داده بود. سیگار می
کشید. تازگی ها سیگاری شده بود. یک زیر سیگاری کنار دست راستش روی قالی بود. دهانش بوی مشروب می داد. تن
به کار نمی داد. مثل همیشه. از جا برخاست. جعبه چوبی را که وسایلش، وسایل خوش نویسی اش در آن بود آورد و کنار
دستش گذاشت. قلم نئی را در دوات پر از لیقه و مرکب فرو برد و شروع به نوشتن کرد. پرسیدم:
- چه می نویسی رحیم؟
کاؼذ را به سوی من گرداند:
« دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را. »
چندشم شد.
- چه قدر از این شعر خوشت می آید! یکی که نوشته ای؟
با دست به بالای طاقچه اشاره کردم. خندید و گفت:
- هر چند سال یک دفعه هوس می کنم باز این را بنویسم.
نوشته را تمام کرد و لب طاقچه گذاشت تا خشک شود.
صبح که برخاستم آفتاب در حیاط پهن بود. شوقی برای برخاستن نداشتم. امیدی نداشتم. نزدیک ظهر بود که از رختخواب
بیرون آمدم و به اتاق تالار رفتم. نوشته سر طاقچه نبود. رحیم آن را برده بود.
اواخر تابستان بود. دایه آمد. توی اتاق نشسته بودیم و چای می خوردیم. تا او را می دیدم داؼم تازه می شد و زیر گریه می
زدم. دایه گفت:
- بس کن مادر جان. چرا خودت را عذاب می دهی؟ کی می خواهی دست برداری؟
- دایه جان، آخر دردم که یکی نیست. دیگر حامله هم نمی شوم.
دایه بی اراده گفت:
- چه بهتر. خدا را شکر. با این شوهر چشم چرانی که ....
زبانش را گزید.
اواخر تابستان بود. دایه آمد. توی اتاق نشسته بودیم و چای می خوردیم. تا او را می دیدم داؼم تازه می شد و زیر
گریه می زدم. دایه گفت:
- بس کن مادر جان. چرا خودت را عذاب می دهی؟ کی می خواهی دست برداری؟
- دایه جان، آخر دردم که یکی نیست. دیگر حامله هم نمی شوم.
romangram.com | @romangram_com