#بامداد_خمار_پارت_257

- چی شده؟
- افتاده توی حوض.
یعنی چه؟ حتما اشتباهی شده. حوض ما که گود نیست. مادربزرگش که این جا بود؟
- حوض؟ کدام حوض؟
- حوض خانه آسید تقی سقط فروش.
- مرده؟
سکوت.
با فریاد پرسیدم:
- مرده؟ ....
به همین آسانی از دستم رفته بود. مثل یک ماهی لیز خورد و در رفت. بچه های همه سالم هستند. دست همه در دست
مادرانشان است. حالا همه می روند خانه. خوشحال از این که بلا به سر پسر آن ها نیامده. فقط به سر من آمده. می گویند
ببین مادر نگفتم سر حوض نرو؟ و من، تک و تنها، وسط این حیاط ... دیگر بچه دار هم نمی شوم.
مثل شمع تا شدم. یکی مرا گرفت:

- بروید مردش را بیاورید. از حال رفت.
نمی فهمیدم چه می گذرد. عزا و شیون را که نمی شود تعریؾ کرد. رحیم که آمد مرا به اتاق برده بودند. از پله ها بالا
آمد. چشمانش سرخ بود. از تن پروری خودم نفرت داشتم. چرا این قدر به من می رسیدند؟ چرا نمی گذارند توی حیاط
بروم؟ گفتم:
- رحیم، بیاورش این جا. بیرون هوا سرد است.
دستم را به التماس دراز کرده بودم.
رحیم با چشمان سرخ به جرز دیوار تکیه داد و بی صدا به من خیره شد.
سه ماه گذشت و امواج درد و اندوه کم کم فروکش کرد. ظاهر زندگی عادی و صاؾ بود ولی در عمق آن ؼم و رنج
سوزان من ته نشین شده بود که با کوچک ترین حرکتی به سطح می آمد و روح مرا تیره و تار می کرد. دردی است که
.نمی توان بر زبان آورد و از خدا می خواستم هرگز کسی نفهمد چه گونه دردی است
رحیم زودتر از من از ؼم فارغ شد. یک روز صبح در نهایت حیرت دیدم که شانه چوبی مرا برداشته و سر و زلؾ را
صفا می دهد. سبیلش را مرتب می کند. به چب و راست می چرخد و خود را در آیینه بالای بخاری برانداز می کند. چه
حوصله ای داشت!
او را به خود راه نمی دادم. چه طور می توانستم؟ من این جا خوش باشم و بچه ام آن جا ... نه، نمی توانستم. دست خودم
نبود.
چند ماه دیگر هم گذشت. من مست اندوه بودم. حال دعوا و مرافعه نداشتم. کی نوروز شده بود؟ کی گذشته بود؟ کی بهار

romangram.com | @romangram_com