#بامداد_خمار_پارت_223

:انگشتری الماسم را برداشت. با خودش ؼر می زد
!زنیکه پدرسوخته. نه زبان سرش می شود نه محبت و نه داد و فریاد. پدری ازر تو در بیاورم که حظ کنی -
:مادرش گفت

نگفتم؟ نگفتم زبان درآورده؟ نگفتم این قدر لی لی به لالایش نگذار، دیگر جلودارش نمی شوی؟ بفرما، حالا زبان -
!... درآورده این قدر
:با دست راست به آرنج دست چپ کوبید تا بلندی زبان مرا نشان بدهد. گفتم
نه خانم جان، زبان داشتم. همه زبان دارند. هیچ کس لال نیست. فقط بعضی ها آبروداری می کنند. خانمی می کنند. بی -
حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است. کار همه کس نیست. ولی این چیزها به خرج شما نمی رود. چون از اول
کوتاه آمدم فکر کردید توی سر خور هستم؟ تقصیر خودم بود. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. چشمم کور بشود باید
بکشم. از همان سال اول مثل سگ پشیمانم کردید. فهمیدم که میان پیؽمبرها جرجیس را پیدا کرده ام. همه را ول کردم پسر
.... شما را چسبیدم
:حرفم را قطع کرد
.... نه جانم، اگر بهتر از پسر من را پیدا کرده بودی ولش نمی کردی. لیاقت تو لابد همین پسر من بوده -
:رحیم بی توجه به ما از اتاق کناری بیرون پرید و گفت
سینه ریز کجاست؟ -
وحشت زده عقب رفتم. آن شب سینه ریز را به خاطر او به گردن افکنده بودم. سینه ریز یادگار پدرم بود. دستم را روی
:آن گذاشتم
.نمی دهم -
.به گور پدرت می خندی -
دستم را گرفت و به پشت پیچاند. دیگر انسان نبود. واقعا به حیوان درنده ای تبدیل شده بود. مثل خوک. مثل گرگ. اصلا
جانور ؼریبی بود که بیش از وحشت نفرت تولید می کرد. با دست راست با یک ضربت گردن بند را از گردن من پاره
:کرد. رو به مادرش کرد و با تاکید گفت
.از فردا اگر پا از خانه بیرون بگذارد وای به حال تو و وای به حال او -
:دوان دوان به سوی در خانه رفت و آن را قفل کرد. برگشت و به من گفت
تا صبح خوب فکرهایت را بکن. شاید عقلت سرجا بیاید. من این خانه را می خواهم و هر طور شده آن را می گیرم. -
.حالا چه بهتر به زبان خوش بدهی
به اتاق مادرش رفت و هر دو شب را در آن جا خوابیدند. تا نیمه شب پای چراغ گردسوز بیدار نشستم. خوابم نمی برد.
صورتم، دهانم، دستم، همه جای بدنم، حتی پشت گردنم از اثر کشیده شدن گردن بند درد می کرد یا می سوخت. ولی درد
اصلی در قلبم بود. پس کجا رفت آن رحیمی که در دکان می دیدم؟ کی رفت؟ چرا رفت؟ تقصیر من بود یا او؟ چرا

romangram.com | @romangram_com