#بامداد_خمار_پارت_210
خانم جان، تو را به خدا این حرؾ ها بین خودمان بماند ها! ... من محض رضای خدا گفتم. حیؾ برادر شماست که توی -
.آتش بیفتد. یک وقت به گوششان نرسانیدها! برای ما شر درست می شود
.اختیار دارید خانم، مگر من بچه هستم؟ هر چه گفتید بین خودمان می ماند -
آرام آرام به خانه برمی گشتم. دلم می خواست هرچه ممکن است دیرتر برسم. با کمال تعجب می دیدم که چندان ناراحت
انگار از همه چیز دور بودم. این مسائل به من مربوط نمی شد. .نیستم. در حقیقت اصلا ناراحت نبودم. بی تفاوت بودم
ؼمی نداشتم. دلم یک تکه سنگ بود. ؼم و شادی به آدم هایی مربوط می شد که روح داشتند. که زنده بودند و در این
زندگی امید و هدفی داشتند. من آن قدر سختی کشیده بودم. آن قدر زهر حقارت را چشیده بودم و آن قدر روحم در فشار
قوه ادراک و احساس نداشتم. بی خیال شده بودم. دیگر چه .بود که کرخ شده بودم. حساسیت خود را از دست داده بودم
ضربه ای شدیدتر از مرگ پسرم بود که بتواند رنج و درد را دوباره در وجود من برانگیزد؟ در حقیقت ؼم و اندوه چنان
در دلم انباشته شده بود که دیگر با هیچ ضربه ای کم و زیاد نمی شد. دیگر از یاد برده بودم که زندگی بدون درد و اندوه
چه گونه است و چه حالی دارد؟ آفتاب پاییزی بر برگ های چنار می تابید و بر زمین و در و دیوار سایه روشن می افکند.
احساس .جوی آب باریکی که از کنارش می گذشتم ؼلؽل کنان پا به پای من می دوید انگار پسر کوچکی پا به پای مادرش
الماس بود؟ در میان آب؟ خیالاتی شده .می کردم کسی سایه به سایه ام می آید و آهسته، به آهستگی یک آه، صدایم می کند
.بودم. با چشم باز خواب می دیدم. سلانه سلانه می رفتم
خیابان خلوت اندک اندک شلوغ می شد. همه کس و همه چیز در آن بود. ولی الماس من نبود. نسیم خنک از البرز می
رسید. و خبر می داد که پاییز می آید. چه قدر دلم می خواست در زیر آفتاب پاییز، لب این جوی، و زیر این درختان چنار
بنشینم و به آسمان و درختان خیره شوم تا خستگی چشم هایم بیرون بیاید. تا خستگی پاهایم بر طرؾ شود. تا ؼم و اندوه
رهایم کند. تا دنیا به پایان برسد. در حقیقت در این خیابان خلوت، در جریان آب این جوی، در سایه روشن برگ های چنار
که زیر آفتاب پاییزی می درخشیدند، آرامشی بود که مرا تسکین می داد و به یاد یک زندگی بی دؼدؼه و سرشار از بی
به یاد نشستن و تکیه دادن به یک پشتی در کنار پنجره ای که ارسی آن را بالا کشیده باشند. به یاد چرت .خیالی می افکند
زدن زیر آفتابی که در درون اتاق ولو می شد و بر پشت انسان می تابید. چون نمی خواستم این احساس از بین برود، قدم
.ها را آهسته می کردم تا دیرتر به خانه برسم
وارد خانه شدم. پای از دالان به حیاط نهادم. مثل همیشه کوشیدم تا چشمم به قسمت چپ حیاط نیفتد. به آن جا که چند ماه
پیش پسرم به موازات پشته کوتاه برؾ پارو شده، ملافه ای سفید دراز کشیده بود. لازم نبود زحمت بکشم، هیکل نفرت
.انگیز مادرشوهرم در برابر دالان نگاهم را به خود کشید. دست به کمر ایستاده بود
کجا بودی؟ -
.بیرون -
:سر را بالا گرفتم و سعی کردم از کنارش رد شوم. پرسید
گفتم کجا بودی؟ -
romangram.com | @romangram_com