#بامداد_خمار_پارت_196

.نه -

خوشحالی؟ -
:از ترس به دروغ گفتم
.نه -
.شب درازه. نترس تا ماه دیگر سی شب فرصت داریم -
.و باز ماه دیگر و باز خونریزی که به من مژده آزادی می داد
.یک ماه، دو ماه، سه ماه، و یک سال سپری شد. پسرم پنج ساله بود و من حامله نمی شدم
:دیگر خیالم راحت بود. دیگر شب ها از خدا نمی خواستم که قلم پای رحیم بشکند و به خانه نیاید. رحیم فرمان داد
.برو پیش حکیم -
رفتم. فقط از ترس رحیم رفتم. مقداری علؾ و داروهای بی فایده داد. مادرش همراه من بود. آمده بود تا مطمئن باشد که
نزد حکیم می روم. نسخه مرا پیچید و هر شب مراقب بود که من آن ها را بخورم. رو به رویم می نشست و نگاه می کرد
تا داروها را فرو بدهم. از روی ناچاری فرو می دادم و دعا می کردم موثر نباشد. دعا می کردم بی فایده باشد. که بود. پر
مرغ کار خودش را کرده بود. اعضا و جوارح من به یکدیگر جوش خورده بود. روزی صد بار خدا را شکر می کردم.
.رحیم و مادرش مایوس و خشمگین بودند
*****
:دایه آمد. رنجیده خاطر گفتم
.دایه جان، باز هم که دیر آمدی. چشم من به در سفید شد -
!نمی دانی ننه چه خبر خوبی دارم -
.چی شده؟ بگو -
.عروسی خجسته است -
از شوق از جا جستم. باری که شش سال بر وجدانم سنگینی می کرد بر زمین افتاد. دیگر خجسته به دلیل عشق ابلهانه من
.لطمه نمی خورد
.... کی؟ کی؟ چه طور؟ -
.ای وای! زبان به دهان بگیر دختر تا بگویم -
.دایه را در آؼوش گرفتم و محکم بوسیدم
.آخ خفه ام کردی محبوبه. باعث عروسی خجسته خودم بودم -
تو؟ چه طور؟ -

:نشست و مثل مادری که می خواهد برای کودکش قصه شیرینی بگوید دهانش را ملچ ملچ به صدا در آورد و گفت

romangram.com | @romangram_com