#بامداد_خمار_پارت_163

پس این ها چیه؟ -
!این ها که مال خودمان است -
.خوب، مال خودمان باشد. نمی خواهند که با خودشان ببرند -
پس ما خودمان کجا بخوابیم؟ -
روی زمین. یک شب که هزار شب نمی شود. ناسلامتی فامیل من هستند. آمده اند خانه من مهمانی. من که از زیر بته -
.سبز نشده ام
..... آخه -
.آخه ندارد، ناراحتی؟ الان می روم می گویم بلند شوید بروید خانه تان. زنم رختخواب نمی دهد -

:به سوی در به راه افتاد. دنبالش دویدم و بازویش را گرفتم
!رحیم -
.با حرکت تندی بازوی خود را از دستم کشید
ولم کن. من نمی توانم دو نفر مهمان توی خانه خودم بیاورم؟ -
نکن رحیم جان، زشت است. صدایت را بیاور پایین. آبروریزی نکن. به مهمان برمی خورد. خوب بیا، بیا این رختخواب -
.ها را بردار و ببر
آرام برگشت و با قهر و ؼضب هر سه دست رختخواب را یکی یکی بیرون برد. رختخواب های ساتن مرا. آن ملافه های
گلدوزی شده را. برد و در اتاق ته حیاط برای پسرخاله نتراشیده و پسر سراپا آلوده به پهن و کودش پهن کرد. مطمئنا فردا
!رختخوابم ؼرق شپش خواهد بود. نمی دانستم آیا بلد هستند که چه طور در این رختخواب ها بخوابند یا نه
.سومین رختخواب را در میان اتاق تالار گسترد و لحاؾ ساتن صورتی مرا روی آن انداخت
.بفرمایید کوکب خانم. دیگر باید ببخشید -
.دستتان درد نکند -
با رحیم و پسرم روی زمین لخت، روی قالی خرسک، دراز کشیدم و چادرنماز و شال کشمیرم را که از توی صندوق
.بیرون کشیده بودم، روی خودمان انداختم
:رحیم گفت
.شال را بینداز روی بچه. من نمی خواهم -
.ولی سرما می خوری رحیم. هنوز هوا سرد است -
..... !من سردم نیست. بگیر بخواب. چرا این بچه این قدر نق نق می کند. می زنم توی دهانش ها -
.وای نکن رحیم. بچه ام دارد دندان در می آورد -
.پشت به من کرد و با ؼیظ روی زمین خوابید
تازه چشمم داشت گرم می شد که رحیم آهسته از جا برخاست. در اتاق تق صدا کرد و یک لحظه مکثی به وجود آمد و

romangram.com | @romangram_com