#بامداد_خمار_پارت_162
:هنگام خواب فرا رسید. مادرشوهرم گفت
محبوب جان، من امشب بچه را می آورم توی اتاق شما بخوابد. خودم توی انباری می خوابم. پسرخاله، شما هم با کرم -
توی اتاق من بخوابید. ایوای چه حرؾ ها می زنی کوکب جان، چه مزاحمتی! خانه خودتان است. برای کوکب خانم هم
.همین جا توی تالار رختخواب می اندازیم
پسرخاله با آن قد هیولا از جا برخاست. به نظرم رسید که نیمی از فضای اتاق را اشؽال کرده. با همان صدای زمخت و
:لحن طلبکارانه گفت
خوب، اتاق شما کجاست؟ من و کرم کجا برویم؟ -
هیچ تعارفی در کار نبود. اصلا تعارؾ بلد نبود. با دست راست شلوار گل و گشاد خود را بالای هر دو زانو گرفته بود و
.گشاد گشاد راه می رفت. مثل خانمی که دامن خود را با دست بالا می گیرد تا میان پایش نپیچد
کرم سیزده چهرده ساله که از بدو ورود حتی سلامی هم به کسی نداده بود، انگار گوساله ای به دنبال پدرش به راه افتاد.
رحیم و مادرش در خوش خدمتی از یکدیگر سبقت می گرفتند. مرتب تعارؾ می کردند. نمی فهمیدم چه چیز این مرد در
چشم آن ها آن قدر محترم و ستایش انگیز جلوه می کرد. توجیهی نداشتم جز آن که بگویم همه از یک خون هستند. این
جلوه ای بود از دنیایی که شوهر من در آن رشد کرده بود. با خونش عجین شده و از زندگی در آن لذت می برد و احساس
راحتی می کرد. این ها همان وصله هایی بودند که مادرم می گفت به تن ما نمی خورند. لقمه هایی بودند که نزهت می
همان بی استخوان هایی بودند که پدرم می گفت. آن روی سکه بود. جوهر وجود رحیم این بود. گلی .گفت برای ما نیست
.بود که شوهر من از آن سرشته شده بود. من او را خواسته بودم و می خواستم
:من ماندم و کوکب و رحیم. رحیم در حالی که به سوی اتاق کوچک تر، اتاق خواب ما می رفت گفت
.الان برایت تشک می آورم -
:انگار چشمش اصلا مرا نمی دید. انگار من حضور نداشتم. کوکب بی اعتنا به من تکانی به خود داد و گفت
.وای، می ترسم کمرتان درد بگیرد -
رحیم برگشت. آن لخند شیطنت بار بر لبش ظاهر شد. موها آشفته. چشم ها با نفوذ و شیدا. یقه پیراهن گشوده. نگاهی به او
:افکند و گفت
!خیلی دلت برای من می سوزد -
:او خندید و گفت
.خیلی -
:به دنبال رحیم وارد اتاق خواب شدم و در را بستم. با لحنی پرخوشجویانه گفتم
!یعنی چه رحیم، ما که رختخواب نداریم -
با دست به رختخواب های خودمان اشاره کرد. نگاه چشمان شیفته اش که ب محض ورود به این اتاق کدر و تلخ شده بود،
:به چشمم افتاد
romangram.com | @romangram_com