#باغ_پاییز_پارت_476


-بابا مامانی رو اذیَت نکن دیه. گریه میکنه....

از جمله ای که سامان به کار برده بود در میان گریه شروع به خندیدن کردم. سروش هم می خندید و با آرامش من در در آغوشش می فشرد. خودم رو از اغوش سروش جدا کردم و سامان رو به آغوشم گرفتم و پرسیدم:

-تو از کجا فهمیدی بابایی منو اذیت کرد شیطون؟

سامان لبهایش رو جمع کرد و گفت:

-آخه دالی گلیه میکنی...

او رو بوسیدم و به خودم فشردمش و از پشت سامان مامان رو دیدم که در کنار معصومه خانم ایستاده بود و گریه میکرد. سرم رو تکون دادم و گفتم:

-کار شما بود مامان؟

مامان سرش رو تکون داد و معصومه خانم گفت:

-من به سروش خان گفتم که پاییز از شما بچه داره...


romangram.com | @romangram_com