#باغ_پاییز_پارت_466


- وقتی نوشتم عاشقترینم گفتی نمیخوام تو رو ببینم

برات نوشتم یه بیقرارم با خنده گفتی دوستت ندارم

نکنه سروشم به یاد خاطراتی که با هم داشتیم افتاده؟ نکنه منظورش از این اشعار بی وفایی که بود من در نظرش با او کردم. گریه ام چیزی نمانده بود که به هق هق تبدیل بشه. سر برگردوندم و در کنار شیشه میان پذیرایی و راهرو معصومه خانم رو دیده بودم که به شیشه تکیه داده بود و آهسته اشک می ریخت.

- رو بغض ابرا نامه نوشتم قلبمو مهر نامه گذاشتم

با تو میگیره ترانه هام جون وقتی نباشی ، میمیره مجنون

کو آشنای شبهای من؟ کو؟ دیروز من کو؟ فردای من کو؟

شهزاده من ، رویای من کو؟ کو هم قبیله؟ لیلای من کو؟

دستم رو به شیشه گرفتم و با بغض به نمیرخ خیس از اشک معصومه خانم نگاه کردم و با اشاره سر به او گفتم که برود. با رفتن آهسته او دوباره به سروش نگاه کردم. چنان محو زدن بود که قلبم بی تابانه در سینه ام می لرزید.

-چند روزه بارون داره میباره بوی شکستن برام میاره


romangram.com | @romangram_com