#باغ_پاییز_پارت_465
و بعد صدای قدم های آنها رو شنیدم که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. قلبم چنان تو سینه ام بی تابی میکرد که هر لحظه حس میکردم سروش و معصومه خانم صدای آن را می شنوند. از شدت ترسم دستم رو جلوی دهانم گذاشته بودم تا صدایم بلند نشود. بی اختیار اشک می ریختم.
لحظه ای بعد سایه سروش رو دیدم که روی یکی از مبل ها نشست و بعد صدای قدم های معصومه خانم که از پذیرایی دور میشد.بعد از دور شدن معصومه خانم سروش از روی مبل بلند شد و با قدمهایی آهسته به سمت پیانو رفت. چیزی در وجودم فرو ریخت. اون کنار پیانو ایستاد و کمی مکث کرد و بعد دوباره از آن دور شد و به سمت شومینه رفت. از روی مبل بلند شدم و به سمت شیشه رفتم. به گوشه ای از دیوار پناه بردم و آهسته او را نگاه کردم. او را که در لباسی سیاه فرو رفته بود و پشتش به من بود. هنوز اندامش زیبا و خواستنی بود. نگاهم از پشت سرش به روی بازویهای ستبرش افتاد. بی اختیار سر برگردوندم و با خودم زمزمه کردم که دیگه تموم شد اون روزهایی که سر رو شونه هاش می ذاشتی و گریه می کردی. آخ خدای من چرا نمیتونم فراموشش کنم. صدای قدم های معصومه خانم که بلند شد به آهستگی سر جایم برگشتم و سعی کردم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم.
-آقاس سروش بفرمایید این شربت رو میل کنید. خانم رو در جریان قرار دادم ایشون عذر خواهی کردند و گفتند که تا شما گشتی در اطراف می زنید ایشون هم خدمت می رسند.
سروش پس از اینکه نفس عمیقی کشید گفت:
-از خانمت تشکر کن و بگو ممنونم از اینکه این فرصت رو در اختیار من قرار داد تا تنها باشم.
معصومه بعد از تشکر او را ترک کرد و من دوباره بیتابتر از پیش منتظر هر عکس العملی از جانب او شدم. او بدون اینکه به شربتش حتی دست بزند از روی مبل بلند شد و دوباره به کنار پیانو اش رفت. انگار که پیانواش او را جذب می کرد. درست همانطور که من رو جذب کرده بود. صدای چهارپایه ای که کنار پیانو قرار داشت به نرمی بلند شد . از روی مبل بلند شدم و دوباره به سمت شیشه رفتم و به او خیره شدم. پشتش به من بود و روی چهارپایه نشسته بود. شانه هایش هنوز همانطور با صلابت بود و استوار. نفس آهسته ای کشیدم و سعی کردم بی صدا بینی ام رو بالا بکشم تا اون متوجه حضورم نشه. عطر تنش رو از اون فاصله هم حس میکردم و دیوانه وار دوست داشتم به سمتش بدوم و به سختی خودم رو کنترل می کردم.
سروش با آهستگی دستش رو روی دکمه های پیانواش کشید تا با جادوی دستان هنرمندش قلب من رو بیشتر از پیش شیفته و دیوانه خودش کند . تا کاری کند که باز هم در تنهای هایم به یادش اشک بریزم. همان طور که در طول این سالها به یاد خاطراتی که با هم داشتیم اشک ریختم.
- کو آشنای شبهای من؟ کو؟ دیروز من کو؟ فردای من کو؟
شهزاده من ، رویای من کو؟ کو هم قبیله؟ لیلای من کو؟
وای خدای من این چه آتشی بود که با خواندش در دلم برپا کرد. این چه چیزی بود که میخواند تا بی اختیار شوم؟ صدایش چنان سوزی داشت که دلم میخواست به کنارش بروم. آنقدر لحن صدایش غمگین بود که حس میکردم بغض در پس صدایش نشسته.
romangram.com | @romangram_com