#باغ_پاییز_پارت_448


-ميرم توش . مي خوام اونجا زندگي كنم.

-ديونه شدي؟ منظورت از اين كارها چيه؟

-خوب چه اشكالي داره؟

-اگه سروش بفهمه؟

لبخندي زدم و گفتم:

-بفهمه....

بعد از اينكه سامان رو به منزل بهار بردم و او رو به دست بهار سپردم او را از ماجراي ارغوان و خونه باغ مطلع كردم و در اخر تصميمي رو كه گرفته بودم رو براش توضيح دادم. بهار از تصميمم شديداً استقبال كرد و با اطمينان چم و خم راه را نشانم داد. صورت مامان رو كه در تمامي اين مدت در سكوت نگاهمان كرده بود بوسيدم و از او خواستم تا سامان را آماده كند تا فردا شب به سراغش بياييم و او را ببرم. مامان در ميان گريه من رو تنگ در اغوش گرفت و با حسرت گفت:

-مي ري توي اون خونه چي كار دختر؟

بغضم رو مهار كردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com