#باغ_پاییز_پارت_441
سروش با لبخند در حالي كه گردنش رو به سمت شونه اش خم كرده بود نگاهم ميكرد. لبخندم رو پررنگتر كردم و با خودم فكر كردم. ما چطور اشتي كرديم؟ چي شد كه سر از اين خونه رويايي در اورديم؟ چهره ام رو در هم كشيده شد اما هر چي فكر كردم كمتر چيزي به خاطرم اومد. راستي چي شد كه ما اشتي كرديم؟ سرم رو بالا گرفتم تا از سروش در رابطه با نحوه اشتيمون بپرسم كه ديدم سروش سامان رو در اغوشش گرفته و با او بازي ميكند. از ديدن اين صحنه چيزي در وجودم فرو ريخت. اه عميقي كشيدم و چشمانم رو كه به اشك نشسته بود از ديد سروش پنهان كردم. پشت به ان دو كردم و سعي كردم ارامش تحليل رفته ام رو به دست بيارم. دوباره صداي موسيقي بلند شد. با خودم گفتم چرا سروش هيچ حرفي نميزنه؟ نكنه براش اتفاقي افتاده باشه؟ بعد به خودم نهيب زدم كه همين الان داشت اهنگ ميخوند. راستي اين موزيك چقدر برام اشناست؟ اهنگ چيه؟ سر برگردندوم تا از سروش بپرسم اين چه اهنگيه كه داره با پيانو ميزنه.
او نگاهش به سامان بود كه در كنارش روي نيمكتي نشسته بود اما دستهايش روي كليدهاي پيانو مي رقصيد. لبخند زدم و تصميم گرفتم من هم به كنار اونها برم. اما همين كه پا براي حركت كردن بلند كردم. سامان با صداي بلندي صدايم كرد. با وحشت نگاهش ميكردم و سعي ميكردم تمركز كنم و بفهمم علت جيغش از چيست. اما او اهسته و با لبخند در كنار سروش نشسته بود و من تنها صداي جيغ او را مي شنيدم. دوباره قدم برداشتم اما صداي سامان هر لحظه بلندتر و بلندتر شد و هر چه من بيشتر جلو ميرفتم سامان و سروش از نظرم دورتر ميشدند.با وحشت به سمتشان مي دويدم اما اونها بي توجه به من در كنار هم نشسته بودند و نگاهشون بهم بود. اما همچنان صداي فرياد سامان در گوشم زنگ ميزد. به قدري صحنه زجر اور بود كه بي توجه به دوري انها ميدويدم و اشك گونه هام رو تر ميكرد.
-نه... سامان نرو. مامان. عزيزم.. سروش نه. تروخدا سامان رو ازم نگير. خدايااااا...
-پاييز چته؟ چي شده ؟ پاييز؟
با وحشت از جا پريدم و روي تختم نيمخيز شدم. با ديدن مامان كه بالاي سرم نشسته بود و سامان در اغوشش گريه ميكرد تازه متوجه شدم خواب مي ديدم و همه انها در رويا برايم اتفاق افتاده بود. بغضم سر باز كرده بود. با گريه سامان رو از اغوش مامان بيرون كشيدم و او را ميان بازوانم فشردم تا بفهمم اون در كنار منه و تنهام نگذاشته. سامان در اغوشم گريه ميكرد و در حالي كه سعي داشتم ارومش كنم خودم هم گريه ميكردم. حتي فكر جدايي از او ازارم ميداد و باعث وحشتم ميشد.
وقتي كه كمي ارام گرفتم تازه به ساعت ديواري اتاقم نگاه كردم و متوجه شدم ساعت پنج صبحه و سامان از صداي فريادهاي من از خواب بيدار شده بود. او را كه در اغوشم به خواب رفته بود روي تختش انداختم و به مامان كه كنارم روي زمين چمبره زده بود نگاه كردم. طفلك سرش رو روي ديوار گذاشته بود و به من نگاه ميكرد. به كنارش رفتم و او را در اغوشم گرفتم. مامان با اغوشي گرم پذيراي خستگي هايم شد و من در اغوشش به ارامش رسيدم. با اينكه از من مي پرسيد چه اتفاقي افتاده اما من جرئت نميكردم اتفاقاتي كه روز قبل برايم افتاده بود رو براش تعريف كنم. به طور حتم اگراو مي فهميد ارغوان رو به موت است و از من طلب ببخشش دارد با همه دل شكستگي اش از من ميخواست او را ببخشم. چيزي كه حتي در مخيله ام نميگنجيد. چرا بايد كسي رو مي بخشيدم كه زندگيم رو نابود كرده بود. محال بود اين كار رو انجام بدم.
دو هفته اي از ملاقاتم با ارغوان ميگذشت و پرهام هم سعي كرده بود در اين مدت به هر طريقي با من رابطه برقرار كنه كه من اين اجازه رو به او نداده بودم و با رفتار سرد و خشنم طوري او را از سر خودم باز كرده بودم كه بنفشه هم حاضر به ديدن او نبود دلش به حالش سوخته بود. اين روزها تنشهاي عصبي ام شديد تر شده بود و ذهنم دوباره مانند تراكتوري در پي فكر كردن بي وقفه بود. طوري كه شديداً ازارم ميداد.
ان روز به اصرار بنفشه به همراهش سامان رو نزد پزشكش برديم تا قد و وزنش را اندازه گيري كند. ساكت و خاموش سامان رو در اغوشم گرفته بودم و حاضر نبودم اون رو به بنفشه بدهم. بعد از خواب ان شب شديداً روي سامان حساس شده بودم و اگر مجبور نبودم درس و دانشگاه رو رها ميكردم و سامان رو در اغوشم نگه ميداشتم. حس ميكردم همه دنيا سعي دارند او را از من جدا كنند. سامان كه رفتارهاي عصبي من كلافه شده بود باز هم سكوت رو پيشه كرده بود و گاهي كه بازي هايش پر سر و صدا ميشد بي اختيار سرش فرياد مي كشيدم و او چنان بغض ميكرد كه قلبم بي تابي ميكرد و سريع او را در اغوشم ميگرفت و مانند بچه ها اشك مي ريختم و از او ميخواستم من رو ببخشه و سامان هم پا به پاي من اشك مي ريخت و هميشه مامان بود كه اين قائله رو ختم به خير ميكرد و با عصبانيت سامان رو از اغوشم بيرون ميكشيد و با تشر و فرياد مي گفت كه من با اين رفتارهايم با روحيه حساس سامان بازي ميكنم اما به راستي دست خودم نبود. شديداً عصبي شده بودم و نميدونستم بايد چي كار كنم.
صداي بنفشه من رو از فكر و خيال بيرون كشيد و گفت:
-پاييز موبايلت داره زنگ ميخوره تو سامان رو بده به من برو موبايلت رو جواب بده.
romangram.com | @romangram_com