#باغ_پاییز_پارت_440
نگاهش به روی صورتم بود و با ارامشی که در نگاهش موج میزد لبهایش از هم باز میشد و میخواند. همانجا روبرویش ایستادم.
-برای اخرین بار خدانگهدار*** برو ولی خاطراتمو نگه دار***برو عزیز گریه نکن دلم میگیره*** فقط بدون اینجا یکی برات میمیره
بعد تو عشق، دیگه برای من حرومه***برو ولی بدون دیگه عمرم تمومه ***برو فقط فکر نکنی کسی ندارم
هیچ موقع تنها نمی شم خدا رو دارم
به تو میگم یه کلمه*** دوستت دارم یه عالمه*** برو حرفات تو گوشمه*** برو یادت تو دلمه*** توی چشمام نگاه نکن
دست منو رها نکن*** دیگه بسه گریه نکن***
ساکت شده بود و در حالی که نگاهش تک تک اجزای صورتم رو نوازش میکرد لبخند به لب داشت. اشکهایم اهسته گونه هایم رو شستشو میداد. با خودم فکر کردم که حالا بعد از این همه مدت جدایی چرا باید سروش از خداحافظی و دوری بخونه؟ چرا اینقدر نگاهش ارامش بخشه و چرا من دارم گریه میکنم. سعی کردم به خودم بقبولونم هر دومون در این مدت خیلی سختی کشیدیم.
با اين حال لبخندي روی لبم نقش بست و با عشق به صورت سروش نگاه كردم. او هيچ تغييري نكرده بود. دستهايم رو از هم باز كردم و در حالي كه نفس عميقي ميكشيدم گفتم:
-چه خواب خوبي بود. حس ميكنم مثل پر سبك شدم.
romangram.com | @romangram_com