#باغ_پاییز_پارت_433
با دست بي جون و استخونيش اشكش رواز روي گونه اش پاك كرد و گفت:
-ازت ميخوام من رو ببخشي. تو بايد من رو ببخشي پاييز.
نفسم رو با نفرت بيرون فرستادم و گفتم:
-لعنتي... تو التماس كردنت هم با دستور دادن همراهه. بميري بري اون دنيا همين ادم پست و حقير ميموني.
قدمها.م رو بلند كردم و براي برداشتن كيف و كلاسورم كه روي زمين گذاشته بودم خم شدم و زماني كه به سمتش برگشتم نگا اخري به صورت درمانده اش انداختم و گفتم:
-تو بايد با حسرت هات بموني و بميري. بايد اونقدر عذاب بكشي و غصه بخوري كه هم اون دنيا عذاب بكشي و هم اين دنيا. لياقت تو مرگ نيست. لياقتت كشيدن بدترين عذابهاي الهيست. راضيم كه توي اين وضعيت ميبينمت. حالا حال اون روزهايي كه از بالا بهم نگاه ميكردي و فخر ميفروختي رو ميفهمم...
به سمت در اتاق رفتم و به سمتش برگشتم و با ديدن قيافه زار و افسرده اش كه اشكهاش روي گونه هاش خشك شده بود لبخند تلخي زدم و گفتم:
-ديدارمون به قيامت باشه اقاي ارغوان...
و از اتاقش خارج شدم و اون زمان بود كه به اشكهام اجازه فرود دادم. ياد و خاطره سروش دوباره بر ذهنم نشسته بود. عزيز دلم چقدر عذاب كشيده بود وقتي حقيقت رو فهميده بود؟ حالا كه فهميده بود چرا به سراغم نيومد بود؟ چرا من رو دوباره نخواسته بود؟
صداي زنگ موبايلم من رو از تفكر بيرون كشيد و مجبور شدم از جيب مانتوم اون رو خارج كنم و بدون اينكه به شماره تماس گيرنده نگاهي بندازم گوشي رو كنار گوشم گذاشتم و صداي خش دار و افسرده اي گفتم:
romangram.com | @romangram_com