#باغ_پاییز_پارت_432


-ميدونم از من متنفري اما پاييز باور كن من شرمنده ام. ميدونم دوست نداري من رو ببخشي اما باور كن همونقدر كه من در حقت ظلم كردم تو در حق خودت ظلم كردي. تو بايد ميفهميدي كه هيچ كسي نميتونه سر من رو شيره بماله. چطور فكر كردي ميتوني با سادگي كه داري سر كسي مثل من رو شيره بمالي؟

اه عميقي كشيد و ادامه داد:

-فكر ميكردم ميتونم سروش رو داشته باشم. اما اشتباه كردم. سروش از دستم رفته بود چون عشقش از دستش رفته بود. وقتي ديدم سروش به هيچ صراطي مستقيم نيست سعي كردم دوباره از طريق پري وارد عمل بشم اما نه تنها پري بلكه مطمئن بودم زيبارويان هيچ سرزميني نميتونند علاقه اي كه سروش به تو داره رو ازش بگيرند براي همين دست از تلاش برداشتم و تنها لطفي كه در حقش تونستم بكنم اين بود كه ضرري رو كه كرده بود پرداخت كنم تا دوباره كارش رو شروع كنه.

برگشت به سمت پنجره و با يغش ادامه داد:

-هيچ فكر نميكردم يه روزي به اين حال بيفتم و ازت طلب ببخشش كنم. تو زندگيم سر خيلي ها رو كلاه گذاشتم اما جريان تو با همشون فرق ميكرد. الان چند ماهه روي اين تخت افتادم . يه بيماري ناشناخته كه هيچ دارويي براش پيدا نميشه. يه بيماري كه داره ريزه ريزه خونم رو ميمكه و داغونم ميكنه. هيچ باورم نميشه كه من با همه ثروتم نتونستم حتي به خودم كمك كنم. روزهاي سختي بود وقتي پزشكهايي كه اتيكت معروفترين روي پيشونيشون نشسته و نتونستند من رو معالجه كنند ثروتم به چه دردم ميخوره. وقتي كه اينجاي دنيا با اونور دنيا هيچ علم و طبي نتونه من رو درمون كنه پول روي پول گذاشتن فايده اي برام نداره.

به هق هق افتاده بود و من حال غريبي داشتم. هر لحظه دستم به سمتش ميرفت و چند اينچ از خودم دور نشده دستم رو مشت ميكردم و سعي ميكردم با ياداوري بلايي كه سرم اورده بود ازش متنفر بشم. قدم برداشتم و به سمت پنجره رفتم و در حالي كه دستم رو روي شيشه اي كه از تابش نور افتاب گرم شده بود گذاشته بودم،نگاهم به درخت بيد روبرويم بود. در زير درخت چند نفر نشسته بودند و با هم صحبت ميكردند. صداي ارغوان من رو از دنياي خودم بيرون كشيد اما بدون اينكه برگردم گوشم رو برداي شنيدن حرفاش تيز كردم. او هم در ميان سرفه هايش كه بعد از رفتن پزشكان كمي بهتر شده بود سخنانش رو به ارامي زمزمه ميكرد.

-ديگه طاقت از دست داده بودم. نياز به مهر و محبت داشتم در حالي كه فخري من رو با دنيايي از تنهايي رها كرده بود و حتي حاضر نبود برگرده و براي اون همه سال زندگي كه با هم داشتيم در كنار همسربيمارش باشه. تو درست ميگفتي عشق و علاقه رو توي قراردادهاي ما قيد نكردند. زندگي ما در كنار هم به اجبار پدر و مادرهامون و صلاحديد اونها بود اما هيچ فكر نميكردم در اين همه مدت علاقه و عاطفه اي ميان ما جريان نداشته باشه. وقتي اميدم از بازگشت فخري قطعي شد دست به دامن سروش شدم. ازش خواستم به ديدنم بياد. زماني كه ديدمش حقيقت رو بهش گفتم. دوست نداشتم بميرم و سروش حقيقت رو نفهمه. ميدونستم سروش تو رو از خودش رونده. بايد كاري ميكردم كه هر دوي شما من رو ببخشيد. وقتي به سروش حقيقت رو اونطور كه بود جلوه دادم و بهش گفتم تو به اصرار من اومدي و حدسياتم رو براش در مورد خوبي تو گفتم چنان از كوره در رفت كه صداي فريادش تمام بيمارستان رو پر كرده بود. سروش بار ديگه به خاطر ندانم كاري ها و حماقت هاي من داغون شد و از بين رفت. حالا يك ماه از رفتن سروش مي گذره اما اون هيچ علاقه اي به ديدن من نداره. بارهاسعي كردم از طريق مختلف اون رو بكشم اينجا اما ... اما اون نيمخواد من رو ببينه.

چرخيدم به سمتش و در حالي كه اشك گونه هام رو تر كرده بود گفتم:

-و حالا نوبت منه؟ حالا با اين حرفها ميخواي من رو داغون كني؟


romangram.com | @romangram_com