#باغ_پاییز_پارت_414


او نگاهش رو از روي چشمانم به لبهام سر داد و گفت:

-يعني گفتن پرهام اينقدر سخت تر از گفتن اقاي دكتره؟

لبخند زدم و سر تكون دادم. او نفس عميقي كشيد و گفت:

-ببين پاييز ازت خواستم بيايي اينجا تا راجع به خودمون صحبت كنيم.

خودمون؟ چند بار اين كلمه رو در ذهنم تكرار كردم و منتظر شدم تا ادامه بدهد.

-من ... راستش من هر كاري كردم نتونستم فراموشت كنم. اصلاً چرا بايد فراموشت ميكردم؟ مگه تو اصل قضيه كه خودتي تفاوتي ايجاد شده؟ من پاييز رو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.حالا چه قبلاً ازدواج كرده باشه چه يه بچه هم داشته باشه. ميفهمي چي ميگم پاييز؟ در اصل تو براي من مهمي . زندگي با تو برام مهمه. نميگم ناراحت نشدم وقتي فهميدم قبلاً ازدواج كردي. نميگم نرنجيدم وقتي فهميدم بچه داري. اما با همه ناراحتي كه اون لحظه داشتم الان به همون نسبت علاقه ام به تو زياد شده. فكر ميكردم تو منو بازي دادي . اما وقتي به رفتارت توي اون مدت فكر كردم ديدم اصلاً اينطور نيست. تو رفتارت با من طوري نبود كه من رو به سمتت بكشوني . هميشه حريم خاصي بين من و تو خودت قرار ميدادي و هيچ وقت از فيلترهايي كه بين من و خودت ايجاد كرده بودي گذر نميكردي. حتي همين الان.

نفس عميقي كشيد و در حالي كه من مسخ سخاوتش شده بودم ادامه داد:

-حالا كه ازت خوساتم بياي اينجا تنها به اين علت بوده كه ازت خواستگاري كنم. ازت بخوام شريك زندگيم بشي.

نگاهم رو از ظرف غذام گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com