#باغ_پاییز_پارت_413

سر بلند كردم و به نيمرخ جذابش نگاه كردم. موهايش رو به طرز زيبايي ارايش كرده بود. لبخند زدم و گفتم:

-ممنونم. شما خوبيد؟

بدون اينكه توجه اي به سوالم داشته باشه پرسيد:

-مامان و سامان خوب بودند؟

سرم رو برگردوندم و در حالي كه بيرون رو تماشا ميكردم گفتم:

-سلام رسوندند خدمتتون.

-ناهار كه نخوردي؟

همونطور بدون اينكه نگاهش كنم اروم جواب منفي دادم و او هم بر سرعت ماشين اضافه كرد. در اين جور مواقع صداي ضبط سكوت ما بين دو نفر رو ميشكست اما از شانس من صدايي جز صداي نفس هامون در فضا پخش نميشد.

بعد از سفارش غذا سر به زير انداختم و دسته كيفم رو به چنگ كشيدم. نگاه ميخكوب او رو روي صورتم حس ميكردم. صداي موزيك ملايمي در فضا طنين انداخته بود و صداي صحبت هاي ديگران و قاشق و چنگالهايي كه به ظرف ميخورد ملودي جالبي ايجاد كرده بود. بعد از مدتي مكث كه افكار اشفته ام رو جمع و جور كردم سكوت ايجاد شده بينمون رو شكستم و گفتم:

-خوب اقاي دكتر براي چي ميخواستيد من رو ببينيد؟

romangram.com | @romangram_com