#باغ_پاییز_پارت_399
-اقاي دكتر با زحمتهاي ما چطوريد؟
او سر به زير و مودبانه گفت:
-خواهش ميكنم اين حرفها چيه؟ اشنايي با خانواده شما سعادت بزرگيه براي من.
در دلم گفتم اره حتماً و بعد با لبخند گفتم:
-پرستو جون چطوره؟
او نگاه جذابش رو به روس صورتم ريخت و با همان لبخند كج گفت:
-سلام مخصوص خدمت شما رسوند.
-ايشون لطف دارند.
-خواهش ميكنم.
بين ما سكوتي ايجاد شد. سرم رو به زير انداختم و با خودم گفتم: يعني ميتونم اون رو به جاي سروش بپذيرم؟ با افكارم درگير بودم كه صداي بمش رو شنيدم:
romangram.com | @romangram_com