#باغ_پاییز_پارت_398
دو روز بعد از اينكه مامان از بيمارستان مرخص شده بود او به منزلمان براي ديدن مامان امد و ان روز سامان هم در كنار من بود و بهار كلاس داشت. حسي مرموز به من ميگفت كه ان روز همه چيز خراب ميشود و پرهام ميفهمد كه من قبلاً ازدواج كردم و حتماً بر من خرده ميگيرد كه چرا در اين مدت بازيش دادم اما خدا شاهد بود كه من هنوز رفتارم با او معقول بود و او را با نام هنرمند يا اقاي دكتر خطاب ميكردم و پا از حد خودم فراتر نگذاشته بود. اما پرهام رفتارش روز به روز با من صميمي تر ميشد .
در اين مدت پرستو هم به ملاقات مامان امده بود و برخلاف انتظارم رفتارش صميمي تر از بار اول بود. مي دانستم كه انها من رو به چشم دختر مجردي ميبينند. مسلماً اگر پرهام بداند كه من دختري نيستم كه او فكر ميكند مي رود و پشت سرش را هم نگاه نمي كند و پس چه بهتر قبل از اينكه وابسته اش شوم همه چيز رو با او در ميان بگذارم و در نظرم ان روز زمانش رسيده بود.
ان زمان كه پرهام به منزلمان امد مامان در خواب بود و از اين رو پرهام در پذيرايي روي كاناپه نشست و من براي پذيرايي او را با سامان تنها گذاشتم. وقتي برگشتم سامان روي پاهاي پرهام نشسته بود و پرهام با او صحبت ميكرد. لبخند زنان گفتم:
-سامان جان اقاي دكتر رو اذيت نكن عزيزم.
پرهام به جاي سامان پاسخ داد:
-نه اذيت نميكنه . سامان اقاست مگه نه؟
سامان با خنده گفت:
-بله.
روبروي او نشستم و پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com