#باغ_پاییز_پارت_383

بغضي غريب گلويم رو چنگ انداخت. اون زيبا روي پسر من بوده.

-پرستو خانم من اصلاً قصد ناراحت كردن شما يا برادرتون رو ندارم اما بهتره تا كار به جاهاي باريك نكشيده به برادرتون بگيد فكر من رو از سرشون بيرون كنن. من قصد ازدواج ندارم.

او با تعجب گفت:

-اخه چرا؟

از روي صندلي بلند شدم و در حالي كه هر لحظه امكان فرو ريختن اشكهايم وجود داشت گفتم:

-دليلش شخصيه. اما اين به نفع برادرته.

صندلي رو عقب كشيدم و در همون حال گفتم:

-از قهوه ممنونم.

و ديگر نماندم تا او چيزي بگويد و به سرعت كافي شاپ رو ترك كردم و به محض بيرون امدنم بغضم سر باز كرد و اشكهايم ارام ارام روي گونه ام فرو ريخت. سرعت قدمهايم رو تندتر كردم و بر خودم لعنت فرستادم كه چرا همان روز او را دست به سر نكردم. از دست خودم عصباني بودم كه چرا ان شب انقدر خوشحال شدم كه اهميتي به نگاه هاي ميخكوب او ندادم. خداي من اي كاش او يك لات اسمون جل بود تا ميتوانستم بپذيرم از سر بي كاري و بي شرمي نگاهش رو به صورتم دوخته. اما رفتار او و خواهرش كاملاً برخلاف خواسته هاي من بود. اي كاش ميتوانستم تا به پرستو بگويم ان پسر بچه عزيز دل من بود و اي كاش ميتوانستم به او بگويم كه هنوز نام همسرم در شناسنامه ام مي درخشه اما از او دورم. عصبي خودم رو به بالاي پل رساندم و از انجا نگاهم رو به زمين زير پايم انداختم. ماشينها به سرعت رد ميشدند و من كم كم ارام ميشدم. نفس عميقي كشيدم و رو به اسمان گفتم: خدايا چرا من؟ چرا بين اين همه ادم زندگي من بايد اين جور بشه ؟

صداي دختر بچه اي توجه ام رو جلب كرد. با چشمان خيسم نگاهش كردم .

romangram.com | @romangram_com