#باغ_پاییز_پارت_382
-نپرس چطوري كه اونم مشخصه. اين داداش من از وقتي تو رو ديده كار و زندگيش رو ول كرده و افتاده دنبال محبوبي كه بعد سالها قلب سنگي اش رو لرزونده.
حرفهايش به قدري شيرين و بي ريا بود كه به دلم مي نشست. او عاطفي صحبت ميكرد و با صداي گرم و گيرايي كه داشت دل رو مي لرزوند. او كلماتش رو خالص و ناب انتخاب ميكرد تا در شنونده اثر خودش رو بذاره. نفسي كشيدم و به قهوه اي كه روي ميز قرار گرفت چشم دوختم و بعد صداي پرستو رو شنيدم كه از مستخدم تشكر كرد و ادامه داد:
-حالا من اومدم و مزاحمت شدم تا ازت بپرسم چرا اين داداشي من رو دنبال خودت مي كشي اما نيم نگاهي بهش نميندازي؟ چرا بهش زنگ نميزني عزيزم؟
سرم رو بلند كردم و نگاهم رو به صورتش دوختم و ارام ارام گفتم:
-ببين پرستو خانم من نميدونم برادرت من رو كجا ديده و چي شده كه به قول شما به قلب سنگيش راه پيدا كردم. اگر هم تماسي با برادرت نگرفتم براي اين بوده كه دليلي در اين كار نميديدم و حقيقتش اينكه به كل اون رو فراموش كرده بودم.
او با همان لبخند گرم و صميمي اش ادامه داد:
-اگه مامانم بود الان ميگفت اين نشون دهنده حجب و حيايست كه داري.
خنده ام گرفت و او باز هم ادامه داد:
-خوب بالاخره از يه جا ديده كه بهت دل بسته ديگه. اونجور كه خودش ميگفت توي يه رستوران ديدتت. راستش نحوه اشناييتون براي من خيلي جالب بود. پرهام تعريف ميكرد كه اون شب تولد يه بچه كوچولو بوده و همه شما اونجا جمع شده بوديد. الهي... پرهام ميگفت به قدري اون پسر بچه ناز بوده كه دلش ميخواسته همونجا ببوستش.
romangram.com | @romangram_com