#باغ_پاییز_پارت_378
-پرستو هستم. از اشنايي با شما هم خيلي خوشبختم.
خنده ام گرفت. ان دخترك به قدري معصوم بود كه سرم رو تكان دادم و متقابلاً احساس خرسندي كردم. وقتي ميخواستم ادرس كافي شاپي رو به او بدهم دستم رو فشرد و گفت:
-پاييز جون...
مكثي كرد و بعد گفت:
-اشكالي نداره اينطور صدات ميكنم؟
از بي ريا بودنش خوشم امد و گفتم:
-البته كه نه.
-خوب پاييز جون بيا بريم من ماشين اوردم.
پشت سر او به راه افتادم و بعد از مدتي روبروي پژو 206 البالويي رنگي قرار گرفتيم و او درب ماشينش را گشود و با خوش رويي از من دعوت به نشستن كرد و من در كنار او قرار گرفتم.
romangram.com | @romangram_com