#باغ_پاییز_پارت_377
يك هفته از ماجراي ديدن دكتر هنرمند مي گذشت و من او را به كلي فراموش كرده بودم. ان روز بنفشه ساعت اخر كلاسمان رو تعطيل كرد و به منزل مادرشوهرش يعني مادر احمد رفت و من بر اساس تنها بودنم از دانشگاه خارج شدم و بي توجه به افرادي كه از كنارم ميگذشتم به فكر پايان نامه اي بودم كه چيزي به انتهايش نمانده بود. صداي ظريف دخترانه اي توجه ام رو جلب كرد. سر برگرداندم و با ديدن دختري كه پشت سرم ايستاده بود بي اختيار لبخند به لب اوردم. ان دختر حدود نوزده بيست ساله بود و من رو مخاطب كرده بود.
-ببخشيد خانم. باهاتون كار داشتم.
-با من؟ شما كي هستي؟
دخترك نگاهي به اطرافمان انداخت و با ديدن دانشجوهايي كه از كنارمان رد ميشدند نفس عميقي كشيد و گفت:
-اينجا نميشه صحبت ميكرد. ميتونم ازتون درخواست كنم دعوت من رو بپذيريد و به يكي از اين كافي شاپ هاي اطراف بياييد؟
با شك نگاهش كردم و پيش خودم گفتم او كيست و با من چه كار دارد؟ اما انگار كه دخترك شَكَم رو در نگاهم خوانده بود با مهرباني گفت:
-اينجا محيط مناسبي نيست خانم...
حيرتم زماني بيشتر شد كه فهميدم او حتي نامم رو نميداند. اما دور از ادب بود كه پاسخش رو نميدادم. او برخلاف سن كمش به قدري متين و مودب رفتار ميكرد كه من مجبور شدم دعوتش رو بپذيرم.
-پاييز هستم.
دستش رو با محبت به سمتم دراز كرد و لبخند نمكيني به روي لبش نشاند. دستش رو فشردم و او گفت:
romangram.com | @romangram_com