#باغ_پاییز_پارت_364


و این بار سرم رو به سمت بنفشه بلند کردم و نگاه طوفانی او را دیدم. بی اختیار دستش رو فشردم و او هم دستم رو فشار خفیفی وارد کرد تا اطمینان حاصل کنم در کنارم هست. به محض گرفتن دستش تمام اعتماد به نفسی که از دست داده بودم رو دوباره به دست اوردم و اینبار صدای بنفشه رو شنیدم که گفت:

-برو داخل عزیزم. خاله منتظرته.

نگاهم رو به صورت او دوختم و در چشمانش چیزی برق میزد. متوجه شدم منظور او سامان است. او همیشه سامان رو عزیز خاله صدا میکرد و من با لبخند سر تکون دادم و گفتم:

-نگران نباش.

او هم سرش رو تکان داد و بعد رو به احمد گفت:

-احمد نمیمونی تا از استاد خداحافظی کنیم؟

لبخند زدم و رو به بنفشه گفتم:

-تو چرا اینقدر کامیار رو استاد خطاب میکنی؟

-خوب چی کار کنم ترک عادت موجب مرض.


romangram.com | @romangram_com