#باغ_پاییز_پارت_363

سرم رو با وحشت به سمت او چرخاندم و او سر تکان داد و با عصبانیتی که هنگام حماقت کردن من به سراغش می امد گفت:

-لعنتی ببین با خودت چی کار میکنی.

و با عصبانیت از من جلو افتاد. سرم رو رو به اسمون گرفتم و در دلم خدا رو به یاری طلبیدم و با لبخندی که مطمئن بودم تلختر از زهرمار بود به روی لبم نشاندم. بنفشه جلوتر از من به انان رسید و سروش به محض دیدن او به سمت من چرخید. قلب چنان در سینه ام بی تابی میکرد که اختیار حرکاتم از دستم خارج شده بود. نگاهم رو به احمد دوختم تا مبادا دست از پا خطا کنم و خودم رو به اغوش شوهرم بندازم. اه خدای من. چه همسری؟ چه شوهری؟ او از شنیدن نام من هم بیزار بود. قدمهایم در اختیار خودم نبود و فقط زمانی به خودم امدم که احمد سلام بلندی گفت:

-سلام

. بعد رو به سروش کردم و با لبخند تلخی سلام کردم و در حالی که رو ی صحبتم به سروش بود رو به احمد گفتم:

-از اینکه اومدید خیلی خوشحال شدم. انشالله زمانی بشه جبران کنم.

احمد نگاهی به سروش کرد و در حالی که هنوز نگاه سروش روی نیمرخ من ثابت مونده بود گفت:

-خواهش میکنم بهار هم مثل خواهر من میمونه.

سر برگردوندم و به سروش نگاه کردم. در چشمانش ستاره ها جشن گرفته بودند. حرارتی که از بدنم ساطع میشد رو احساس میکردم. لعنت به من که همیشه در اینطور مواقع احساساتم از صورتم خوانده میشد. نمیدونستم که باید به سروش چیزی بگویم یا منتظر بمانم تا او به سخن بیایید. اما او همچنان به چشمانم ذل زده بود و نگاهش طوفانی بود. با زحمت سرم رو به زیر انداختم و زمزمه کردم:

-خوب دیگه مزاحمتون نمیشم فقط اومدم به خاطر اومدنتون تشکر کنم.

romangram.com | @romangram_com