#باغ_پاییز_پارت_350


به سختی لب باز کردم و گفتم:

-سالمه؟

پرستار لبخندش را پررنگتر کرد و گفت:

-نگران نباش.

برخلاف انچه ارزو داشتم اولین نفر مامان بود که بالای سرم ظاهر شد .وقتی برای شیر دادن پسرم را در اغوشم گذاشتن بغض گلوم رو گرفت. سامان عزیزم اندام نحیفش رو از من به ارث برده بود و موهایش مانند موهای سروش لخت و مشکی بود. در تک تک اعضای چهره اش زیبایی دلنشیتنی موج میزد. با اینکه نمیشد تشخیص داد به چه کسی شبیه است اما مامان با لبخند خاطر نشان کرد که چهره اش بی شباهت به سروش نیست. بهار او را نوازش کرد و من را به شیر دادنش تشویق کرد.زمانی که او با رامش در اغوشم شیر میخورد بی اختیار اشک می ریختم و پرستاری که برای نظارت بالای سرم ایستاده بود با تعجب به من و مامان نگاه میکرد. او را نوازش میکردم و گرچه از درد میسوختم اما زمزمه میکردم و او را صدا میزدم.

-عزیز دل مامان. قربونت برم من. الهی فدای اون دستای کوچ.لو و سفیدت برم. فدات بشم خودم برات همه کس میشم. یه وقت غصه نخوری مامانی. تو همه چیز منی. تو تو این روزها خلی درکم کردی. من خیلی برات درد ودل کردم عشق من.

گریه ام به هق هق تبدیل شد و پرستار با بی رحمی او را از اغوشم بیرون کشید و گفت:

-نباید با گریه هم خودت هم این اقا پسر گل رو اذیت کنی. اگه قول بدی دیگه گریه نکنی اون رو میدم بغلت.

سرم رو تکون دادم و بی تاب در اغوش کشیدن ان موجود عزیز و دوست داشتنی لبخند زدم.


romangram.com | @romangram_com