#باغ_پاییز_پارت_349
-میخوام ببینم کی میفهمه در مورد من اشتباه کرده. اون روز بهش میگم که چقدر از نبودنش عذاب کشیدم. با اینکه میدونم اعتراف خیلی تلخیه اما باید اعتراف کنه که در موردم اشتباه کرده.
بنفشه اه عمیقی کشید و من ادامه دادم:
-میخوام اسمش رو بذارم سامان. قشنگه؟
در میان اشکی که چشمانش رو تر کرده بود لبخند زد و سرش را تکان داد.
بالاخره ان روزی که در تمام این مدت انتظارش را میکشیدم فرا رسید. از قبل روز عمل را هماهنگ کرده بودم و همراه بهار و مامان و البته کامیار به بیمارستان رفتیم. استرس خاصی وجودم را فرا گرفته بود. فرزندم در شکمم بی تابی میکرد و هر لحظه منتظر ورودش به این دنیا بود. دلم میخواست زودتر او را در اغوشم بگیرم و بر دستهای کوچک و مهربانش بوسه بزنم. به قدری به او عادت کرده بودم که حس میکردم نفسم به نفسش وابسته است. خیلی دوستش داشتم و بی قرارش بودم. از اتفاقات ان روز تنها استرسی که داشتم رو به یاد دارم. وقتی به اتاق عمل رفتم چشمم به ساعت دیواری افتاد و دیدم که عقربه ها ساعت هشت صبح را نشان میدهد. دکتر امپولی تزریق کرد و به نرمی گفت:
-تا 10 بشمار.
لبخند تلخی زدم و به جای اینکه تا 10 بشمارم با خودم گفتم چی میشد وقتی چشمام رو باز میکنم سروش رو اولین کسی باشه که بالای سرم ببینم. چه لحظه ی شیرینیه...
و بیشتر از اون نتونستم فکر کنم و به خوابی شیرین فرو رفتم.
وقتی چشم باز کردم درد به سراغم امد. در ناحیه شکمم درد وحشتناکی حس میکردم صدای گریه بچه ای را میشنیدم اما نای تکان خوردن نداشتم. پرستار با لبخند گفت:
-تبریک میگم بهت یه پسر خوشگل به دنیا اوردی.
romangram.com | @romangram_com