#باغ_پاییز_پارت_346


-چرا قسم میدی لعنتی؟

و بعد با عصبانیت به سرعت از پذیرایی خارج شد و چند لحظه بعد صدای در رو شنیدم که به شدت بهم برخورد کرد.

با خودم زمزمه کردم:

-ای کاش میدونست حقیقت ماجرا چیه. ای کاش میدونست این سروش بود که من رو داغون کرد. ای کاش میدونست من در نظر سروش با دخترهای هرزه خیابانی فرقی ندارم.

گریه ام شدت گرفت و در حالی که چشمام رو با دستام پوشونده بودم گریه میکردم. چند لحظه بعد گرمی دستای بنفشه روی دستام حس کردم. دستام رو از چشمم جدا کردم و با بغض گفتم:

-بنفشه چی کار کنم؟

بنفشه من رو در اغوش کشید و اطمینانم داد که احمد کاری نخواهد کرد تا زمانی که من بخوام. و بعد برای اینکه روحیه ام رو عوض کنه به اتاقش رفت و وقتی برگشت در دستش چند دست لباس نوزادی زیبا بود.

با خنده گفتم:

-وای اینا چقدر نازه.


romangram.com | @romangram_com