#باغ_پاییز_پارت_345
-احمد جان میای کمکم؟
احمد با لبخند معذرت خواهی کرد و با بنفشه من را ترک کردند. نفس عمیقی کشیدم و پیش خودم گفتم مطمئنم که بنفشه او را قانع خواهد کرد.
وقتی با بنفشه از اشپزخانه خارج شدند با عصبانیت در حالی که روی مبل نشسته بود گفت:
-این چه مسخره بازیه که تو راه انداختی؟ چرا به سروش نمیگی بارداری؟
نگاهی به بنفشه انداختم و گفتم:
-دلیلی برای دونستن سروش وجود نداره. اون اگه حقیقت ماجرا رو بدونه بچه ام رو ازم میگیره.
-ببین پاییز من از چیزی که بین تو و سروش اتفاق افتاده خبر ندارم و نمیدونم شما دو تا با اون همه علاقه چرا از همدیگه جدا شدید. تا امروز هم هر چقدر به بنفشه اصرار کردم حقیقت ماجرا رو بهم نگفته و سروش هم چندان تمایلی به ابراز حقیقت ماجرا نداره و هر بار به بهانه نداشتن تفاهم بحث پیش اومده رو تموم میکنه. من که باورم نمیشه اون همه علاقه به این سرعت فروکش کنه. اگر سروش تو رو دوست نداره چرا طلاقت نمیده؟ چرا با پری ازدواج نمیکنه؟ و اما تو... اگه سروش رو دوست نداری چرا فرزندش رو داری ؟ چرا سقطش نکردی؟ چرا میخوای یه بچه رو بی پدر بزرگ کنی؟ ببین پاییز بهتره این مسخره بازی رو هر چه زودتر تمومش کنید. هر دو تون بهتر از من میدونید که هنوز به هم وابسته اید. از طرف سروش مطمئنم. اون روزی که بهش گفتم این پسره همکلاسیت اومده خواستگاریت به قدری عصبی شده بود که نزدیک بود تصادف کنه. بعد هم اونقدر بی تاب بود که باور نکرد من بهش گفتم که تو بهش جواب منفی دادی و اومد از بنفشه پرسید. تو هم مطمئنم اگر دوستش نداشتی به خواستگارت جواب منفی نمیدادی.چرا تموم نمیکنید این بازی کهنه رو؟ چرا عذاب میدید خودتون رو ؟ اگه تو کاری نمیکنی من دو سر این کلاف رو پیدا میکنم و بهم گره میزنم.
با وحشت سر بلند کردم و در میان اشکهایی که صورتم رو پوشونده بود به احمد نگاه کردم و با بغض گفتم:
-احمد تو رو به جان بنفشه قسم میدم همچین کاری رو نکنی.
احمد عصبی فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com