#باغ_پاییز_پارت_322


-هیچ فکر نمیکردم بعد از اون همه تحقیری که توسط سروش شدی باز هم مثل کنه بهش بچسبی و دنبالش دوره بیفتی.

انگار با حرفم او را بر زمین کوبیدم. نفس راحتی کشیدم و پیش خودم فکر کردم هنوز هم میتوانم جوابهای دندون شکنی به امثال او بدهم. او را هنوز مسخ ایستاده بود و نگاهم میکرد پشت سرم جا گذاشتم و به داخل سالن رفتم. در حالی که ارامش عجیبی تارو پودم رو محاصره کرده بود. با ورود به داخل سالن سروش رو دیدم که نزدیک درب ورودی ایستاده و لیوان شربتی در دست داره. پوزخندی به او زدم و به سمت بنفشه که گوشه ای ایستاده بود و با دخترانی صحبت میکرد رفتم.

از دیدن هم دانشکده ای هایم خوشحال شدم و با انها روبوسی کردم. همه بچه ها به قدری از دیدن من با ان همه تغییر تعجب کرده بودند که هر کدام اظهار نظری میکردند و چیزی میگفتند و من رو به خنده می انداختند. وقتی اظهار نظراتشان در رابطه با شکل و شمایل من تمام شد شروع به غیبت کردیم و به قدری در کنار انها بهم خوش گذشت که حضور پری و سروش رو فراموش کردم. بحث با بچه ها به قدری جذاب بود که بنفشه هم در کنار ما ماندگار شد و احمد او را به زور از کنار ما کشید و برد و ما کلی به او خندیدم. در این بین هیچ کدام از بچه ها سراغی از همسر من نمیگرفتند و من هم چیزی به روی انها نمی اوردم. همان بار اول که من بیجهت مسیر صحبت رو تغییر دادم انها هم متوجه شدن علاقه ای به ادامه بحث ندارم. هر چه بود به اخلاق سگی من مطلع بودند.

دست به دست رویا صحبت میکردیم که صدای سنگین پسری در گوشم فرو رفت. صدای موزیک به قدری شدید بود که تشخیص صدای شخص سخت بود. سر برگردوندم و از دیدن پیمان لبخند سنگینی زدم. رویا با لبخند شیرینی جواب سلام او را داد و او با اجازه از ما چند نفر خواست که سر میز ما بنشینه. بی ادبی بود که اگر پاسخ رد میدادند. من که سکوت کرده بودم و به سالن و ادمهای در حال رقص نگاه میکردم. بچه ها سکوت کرده بودند و حرفی نمیزدند. برای لحظه ای از جو پی امده خنده ام گرفت. میدانستم که پیمان در بین بچه ها محبوبیت خاصی دارد و ازنگاه های زیر چشمی انها میشد فهمید که چقدر از حضورش خوشحال هستند. نگاهی به صورت پیمان انداختم و با تعجب دیدم که او هم به من خیره شده. چشمانم از شدت تعجب گرد شد. او به محض دیدن نگاهم سر به زیر انداخت. با خودم فکر کردم که راستی از او خجالت میکشم. از روی صندلی بلند شدم که رویا پرسید:

-کجا میری؟

با لبخند گفتم:

-برم پیش مامانم و خواهرم. زشته خیلی وقته تنهاشون گذاشتم.

رویا چشمکی زد و گفت:

-منم میام.


romangram.com | @romangram_com