#باغ_پاییز_پارت_321

-ذکر و خیر شما همیشه نزد من و خانواده ام هست. مخصوصاً بعد از اینکه سروش بدون شما برگشت.

و بعد نگاهم کرد. بدون لبخند نگاهش میکردم که ادامه داد:

-راستش هیچ فکر نمیکردم همچین ادمی باشی. به راستی باید بگم از کار بی نظیرت خیلی لذت بردم. بابا دست مریزاد. تو دیگه دست شیطون رو از پشت بستی. از وقتی فهمیدم که با سروش چی کار کردی خیلی ازت خوشم اومد و پیش خودم گفتم که حتماً باید بیام پیشت دوره ببینم. اخه میدونی چیه؟ کمتر کسی تو این دوره و زمونه پیدا میشه اینقدر زرنگ باشه. ماشالله خوش اشتها هم هستی کم پولی نخواستی. اما خوب باید بگم زندگی و ازادی سروش بیشتر از اینها می ارزید. این چیزی بود که ارغوان خان خودشون گفتند. حتی میگفت اگه بیشتر از اون هم میخواستی مینداخت جلو روت تا پاتو از زندگی سروش بیرون بکشی.

او یک ریز حرف میزد و من در سکوت نگاهش میکردم. با اینکه حرفهایش تمام تارو پودم رو میسوزوند اما سعی میکردم ارام باشم و با خودم میگفتم او لایق جواب دادن نیست و از این رو لبخندی به لبم بخشیده بودم که او با دیدن لبخندم جری تر شده و ادامه داد.

-راستی حالا چی کار میکنی؟ ازدواج کردی یا نه؟

دوباره تنها در سکوت نگاهش کردم که ادامه داد:

-اها پس هنوز کیس مناسبی رو پیدا نکردی. خوب حق داری. کمتر کسی مثل سروش پیدا میشه. بالاخره باید طمعه ات رو یه جوری پیدا کنی که هم خانواده اصل و نسب دار و پولداری داشته باشه و هم تک پسر و احمق باشه که عاشقت بشه و تو بتونی نقشه ات رو پیش ببری. اره؟ اره دیگه.. راستی پاییز اگه مورد مناسبی پیدا کردی به منم خبر بده میخوام بیام وردستت این کاره بشم. پول خوبی توش هست نه؟

لبخند تلخی زدم و تک تک اجزای صورتش رو از نظرم گذراندم. به نظرم امد بینی اش رو تازه عمل کرده چون تغییر کرده بود. باز هم ادامه داد:

-هیچ فکر نمیکردم سروش اینقدر احمق باشه که من رو به امثال اشغال تو ترجیح بده.

دیگه بس بود هر چه سکوت کرده بودم و به او میدان داده بودم. لحنم تند و تلخ بر سر و صورتش کوبید:

romangram.com | @romangram_com