#باغ_پاییز_پارت_319

با دیدن میزمان که خالی از حضور سروش بود لبخند بی رحمانه ای زدم و به همراه بهار به سمت میز رفتیم. مامان با دیدن من با برافروختگی گفت:

-چقدر مردم پرو هستند به خدا.

لبخند تلخم رو پررنگتر کردم و گفتم:

-مامان جون خوب اومده بود احوالپرسی. گناه که نکرده. بده احترام گذاشت؟

مامان با نگاه تند و تیزی گفت:

-بیخود کرده. بچه ام رو الاخون والاخون کرده حالا با چه رویی اومده احوالپرسی؟

سرم رو تکون دادم و پیش خودم گفتم خوب اگه شما هم جای سروش بودی حق رو به خودت میدادی. مامان که نگاه بی تفاوت من رو دید با بغض اشکی که گوشه چشمش جمع شده بود رو با پر روسریش پاک کرد و گفت:

-الهی بمیرم برا غریبیت مادر. اگه بابات زنده بود...

و بعد به گریه افتاد. با ناراحتی به کنارش رفتم و به بهار نگاه کردم. بهار دست مامان رو گرفت و گفت:

-وای مامان الان وقت این حرفها نیست که. بعدشم این دو تا خودشون عاقل و بالغن میدونن باید چی کار کنن...

romangram.com | @romangram_com